ورود

ورود به سایت

نام کاربری *
رمز عبور *
به خاطر سپردن من
rezas

rezas

چگونه نزد همسرمان عزیز شویم ؟

 

انسان‌ها از اعماق وجود خود می‌خواهند که احساس ارزشمندبودن بکنند؛ بنابراین رمز و راز گیرایی، در این جمله‌ خلاصه می‌شود: «به دیگران احساس مهم‌بودن بدهید.» هرچه بیش‌تر به همسرمان احساس مهم‌بودن بدهیم، گیرایی ما افزایش می‌یابد...

 

همسر، تحسین کردن، توجه کردن، گوش دادن، مهرت، زنان، مردان، رابطه با همسر، احترام، عشق، رابطه جنسی،اعتماد به نفس، آرام حرف زدن، خاناوده، عشاق موفق

 

 

_راز جذبه و گیرایی چیست؟
انسان‌ها از اعماق وجود خود می‌خواهند که احساس ارزشمندبودن بکنند؛ بنابراین رمز و راز گیرایی، در این جمله‌ خلاصه می‌شود: «به دیگران احساس مهم‌بودن بدهید.» هرچه بیش‌تر به همسرمان احساس مهم‌بودن بدهیم، گیرایی ما افزایش می‌یابد.
برای داشتن جذبه و گیرایی، پنج روش وجود دارد:
۱) پذیرش: بزرگ‌ترین هدیه‌ای که می‌توانید به همسر خود ‌بدهید، «نگرش و توجه مثبت بی‌قیدوشرط» است. به‌عبارت دیگر، همسرتان را با تمام وجود و به شکلی که هست، بپذیرید؛ این نقطه‌ی شروع رسیدن به جذبه و گیرایی است.
۲) قدرشناسی: هرگاه از همسر خود به‌خاطر زحمات و کارهایی که کرده، قدرشناسی کنید، بر عزت‌نفس او می‌افزایید و به او احساس ارزشمندبودن و مهم‌بودن می‌دهید.
۳) تأیید و تصدیق: شاید بهترین تعریف تأیید و تصدیق، «تحسین‌کردن» باشد. باید به‌خاطر داشته باشید هرگاه از دیگران به‌خاطر کارشان تعریف کنید، شما در نظرشان جالب‌تر به‌نظر می‌رسید و موجودی به‌شدت دوست‌داشتنی، جذاب و گیرا جلوه می‌کنید.
۴) تحسین‌کردن: همه‌ی افراد، موفق‌شدن را دوست دارند. وقتی دیگران را با تمام وجود، تعریف و تحسین می‌کنید، خود‌به‌خود احساس بهتری درباره‌ی خودشان پیدا می‌کنند و احساس مهم‌بودن می‌کنند؛ خودشان را بیش‌تر دوست می‌دارند و شما را هم بیش‌تر دوست خواهند داشت! پس، از کارهای کوچک و بزرگ همسرتان تعریف کنید.
۵) توجه‌کردن: درواقع «توجه‌کردن»، کلید رسیدن به جذبه و گیرایی فوری است! وقتی به دیگران توجه می‌کنید، احساسِ بودنِ بیش‌تری می‌کنند و به همان اندازه نیز شما را بیش‌تر دوست می‌دارند.

– همچنین توانایی شما در خوب گوش‌دادن و شنونده‌ی خوبی بودن، می‌تواند به اندازه‌ی هر مهارت دیگری به شما کمک کند.

چهار مهارت مهم در گوش‌دادن:
۱) با تمام وجود و بدون قطع‌کردن صحبت طرف مقابل، گوش دهید. سکوت را کاملاً رعایت کنید. تلویزیون را خاموش کنید. روزنامه یا کتاب را ببندید و با تمام وجود، به حرفی که زده می‌شود، گوش دهید؛ این رفتار شما بلافاصله مورد توجه قرارمی‌گیرد.
۲) قبل از جواب‌دادن، مکث کنید؛ اجازه دهید کمی سکوت حکم‌فرما شود.
۳) از طرف مقابل سؤال کنید؛ با این کار به گوینده کمک می‌کنید تا منظور خود را بهتر بیان کند.
۴) حرف‌های گوینده را به زبان خود، خلاصه کرده و به او تحویل دهید.

– نفوذ کلام بر زنان:
منبع اصلی ارزش شخصی و عزت‌نفس زنان، بستگی به کیفیت روابط آنان با شوهر‌شان دارد. زنان بیش‌تر از مردان، به ‌ظاهر امر توجه دارند و برای‌شان مهم است که دیگران با آنان، چگونه رفتار می‌کنند.

– سه نیاز مهم زنان:
مهم‌ترین و بدیهی‌ترین نیازهای احساسی اغلب زنان، «محبت»، «توجه» و «احترام» است. راه نفوذ کلام بر زنان، توجه ۱۰۰درصد به سخنان آنان، بدون قطع رشته‌ی سخن‌شان است.

– نفوذ کلام بر مردان:
مردها از این‌که معیشت خانواده‌ی خود را تأمین می‌کنند، لذت می‌برند. راه نفوذ بر مردان، ساده است: از او سؤال کنید و از دستاوردهایی که داشته است، تعریف و قدرشناسی کنید؛ از کارش تعریف کنید و از موقعیت‌هایش حرف بزنید؛ از کاری که می‌کند و کارهایی که کرده، حرف بزنید؛ اینگونه شما در نظر مردان جالب می‌نمایید.

– نیاز مردان:
وقتی از مردان به‌خاطر دستاوردها و موفقیت‌های‌شان تعریف می‌کنید، آنان را تحت تأثیر قرار می‌دهید. وقتی زنی به شوهرش لبخند می‌زند، او را شاد می‌کند و بر عزت‌نفس او می‌افزاید. وقتی زنان با تمام وجود به صحبت‌های شوهرشان گوش می‌کنند و از موفقیت‌های شغلی و سایر دستاوردهای او حرف می‌زنند، مورد احترام و تکریم همسرشان قرار می‌گیرند.
در کل می‌توان گفت اگر رفتارتان به گونه‌ای باشد که علاقه و توجه را به نمایش بگذارید، قادر خواهید بود که عشق را درو کنید!

جاذبه جنسی خود را تا بالاترین حد به نمایش بگذارید
جذابیت ظاهری برای مردها بی اندازه مهم است. بااینکه زن‌ها از مغزشان عاشق می‌شوند، مردها با چشمشان عاشق می‌شوند. باید تا می‌توانید جذابیت جنسی خود را بالا نگه دارید. نباید به هیچ عنوان بعد از ازدواج از خودتان غافل شوید. به خودتان برسید، آرایش کنید و خودتان را از نظر جسمی و فکری متناسب و پرانرژی نگه دارید.

به او احترام بگذارید
بااینکه به اشتباه بنظر می‌‌رسد مردان در رابطه فقط به رابطه‌جنسی اهمیت می‌دهند اما یکی از مهمترین مسائل برای آنها حفظ احترام است. کاری کنید که نه فقط از کلام شما بلکه از اعمالتان هم حس احترام شما به خود را درک کند.

اعتمادبه‌نفس او را تقویت کنید
مردان برخلاف ظاهرشان مثل کودکانی می‌مانند که نیازمند تحسین ومحبت هستند. با ارزش دادن به تصویری که از خود دارند، اعتمادبه‌نفسشان را تقویت کنید. این باعث می شود رازهای دلش را با شما بگوید. مستقیم یا غیرمستقیم چیزهایی که در او دوست دارید را به زبان بیاورید. اگر روزی یک بار به او بگویید که دوستش دارید احساسی فوق‌العاده به او خواهید داد.

هنر آرام حرف‌زدن را بیاموزید
خیلی از افراد به دلیل هیجان یا عصبانیت، سریع حرف می‌زنند و کم گوش‌ می‌دهند. کسانی که بیش از اندازه سریع حرف می‌زنند، ممکن است همسر خود را ناراحت کنند.
صدای‌تان را پایین آورید و آرام و شمرده حرف بزنید. اغلب وقتی احساسات عمیق خود را مطرح می‌کنیم، از سرعت حرف‌زدن خود می‌کاهیم. حال به‌سرعت این عبارت را بگویید: «خیلی به تو علاقه دارم»؛ سپس همین عبارت را آرام و ملایم بیان کنید؛ این‌بار صمیمی‌تر به‌نظر می‌رسید! توانمندی‌های خود در زمینه‌ی تأثیرگذاری بر دیگران را به عاداتی در زمینه‌ی گوش‌دادن و صحبت‌کردن تبدیل ‌کنید. این‌ اقدامات، به شما و همسرتان شادی و نشاط می‌بخشند.


 

منابع : ماهنامه شادکامی / مردمان 

نهی از عزاداری توسط امام حسین علیه‌السلام

 

شیخ مفید نقل می کند که امام حسین شب عاشورا به حضرت زینب گفتند وقتی که من از دنیا رفتم برام عزاداری نکنی پس چطور ما واسه امام حسین عزاداری می کنیم ❗️❗️

 

نهی از عزاداری توسط امام حسین علیه‌السلام

 

 

شیخ مفید نقل می کند که امام حسین شب عاشورا به حضرت زینب گفتند وقتی که من از دنیا رفتم برام عزاداری نکنی پس چطور ما واسه امام حسین عزاداری می کنیم ❗️❗️
شیخ مفید نقل می کند که امام حسین علیه السلام در ساعات پایانی حیات خویش و به هنگام وداع با حضرت زینب به او فرمود ؛

این نهی امام ، نهی ارشادی بوده که جهت آرام ساختن و دلداری بخشیدن به اهل بیت و دیگر زنان و خردسالان صادر شده است .


« ای خواهرم ، در شهادت من گریبان چاک مکن و صورت مخراش و ناله و فغان سر مده » الارشاد ج2 ص117
این روایت نمی تواند دلیل برای حرمت عزاداری باشد؛
1⃣این روایت بدون سند و مرسل نقل شده است .روشن است روایتی که بدون سند و مرسل باشد ، ضعیف و غیر قابل استناد است .
2⃣با صرف نظر از اشکال سندی ، این نهی به سبب موقعیت خاص حضرت زینب و امکان سوء استفاده دشمن ، و تضعیف روحیه فرزندان و دیگر باز ماندگان و شرایط حساسی بوده است که در انتظار بانوی کربلا بوده است که تا لحظاتی دیگر باید رسالت بزرگی را به دوش بکشد که با هر گونه اظهار ضعف از سوی آن بانو امکان پذیر نمی باشد .
بنابراین این نهی امام ، نهی ارشادی بوده که جهت آرام ساختن و دلداری بخشیدن به اهل بیت و دیگر زنان و خردسالان صادر شده است .


 

منبع:
کانال پرسمان اعتقادی

ثبت نام دوره آشنایی و نقد و بررسی در یکی از رشته های مسیحیّت، زرتشت، بهائیّت، وهابیّت، تصوّف، اهل‌حق و عرفان‌های کاذب

 

ثبت نام دوره آشنایی و نقد و بررسی در یکی از رشته‌های مسیحیّت، زرتشت، بهائیّت، وهابیّت، تصوّف، اهل‌حق و عرفان‌های کاذب توسط مدیریت همکاریهای تبلیغی و آموزش­های کاربردی معاونت تبلیغ و امور فرهنگی حوزه­های علمیه برگزار می‏‌شود.

 

 

ثبت نام دوره آشنایی و نقد و بررسی در یکی از رشته های مسیحیّت، زرتشت، بهائیّت، وهابیّت، تصوّف، اهل‌حق و عرفان‌های کاذب

 

 

مدیریت همکاریهای تبلیغی و آموزش­های کاربردی معاونت تبلیغ و امور فرهنگی حوزه­های علمیه برگزار می‏کند:
ثبت نام دوره آشنایی و نقد و بررسی در یکی از رشته های
مسیحیّت، زرتشت، بهائیّت، وهابیّت، تصوّف، اهل حق و عرفانهای کاذب
شرایط و مدارک لازم جهت ثبت نام :
1 . ارزیابی تحصیلی پایه ششم حوزه‏های بلند مدت یا گذراندن 150 واحد درسی حوزه‏های سفیران هدایت (با اولویت سطوح بالاتر)؛
2. یک قطعه عکس؛
3. فتوکپی شناسنامه.
مزایا :
1. امکان حضور در هجرت بلند مدت؛
2. امکان شرکت در دوره تکمیلی و پروژه‏های تحقیقاتی؛
3. امکان عضویت در طرح تبلیغ اینترنتی؛
4. تأییدیه اتمام دوره (معادل 4 واحد درسی).
زمان ثبت نام : شنبه 15/7/96 لغایت سه شنبه4/8/96
زمان شروع دوره : یکشنبه 5 آذر96
روشهای ثبت نام :
1- اینترنتی: http://mobaleghan.zitova.ir/index.aspx?siteid=8&fkeyid=&siteid=8&pageid=39070
2- تلفنی: شماره تلفن 02532904906
3- حضوری:زنبیل آباد- 20متری فجر- خیابان دانش- مرکز تخصصی تبلیغ- اداره آموزش- طبقه3- اتاق426
مکان برگزاری کلاسها:
مجتمع شهید صدوقی ره،. مرکز تخصصی تبلیغ معاونت تبلیغ و امور فرهنگی حوزه های علمیه
منبع: معاونت تبلیغ و امور فرهنگی

قبل از پای حجاج با دست علی علیه‌السلام بیعت کنیم

 

عبدالله‌ بن‌ عمر شصت پای حجاج را بوسید و پس از حمد و خوشحالی از حصول توفیق بعیت، خارج شد. و از آن پس معروف شد که «هر کس با دست علی (ع) بیعت نکند، عاقبت با پای حجاج بیعت می‌کند.»

 

لشکر، امام حسین

 

 

در میان یاران امام حسین(ع) افرادی بودند که در ظاهر خود را محب و ارادتمند به اهل‌ بیت(ع) می‌نمایاندند، اما در واقع ارادتی به آنان نداشتند و ابراز ارادتشان فقط یک ظاهرسازی بود؛ یکی از افرادی که می‌توان برای این قسم نام برد، عبدالله‌ بن ‌عمر است.
زمانی که سیدالشهدا(ع) از مدینه به‌سوی مکه در حرکت بود، نزد امام(ع) رفت و گریه شدیدی کرد و از دشمنی یزیدیان با اهل‌بیت پیامبر(ص) و بیعت مردم با یزید گفت و آن‌گاه امام(ع) را به صلح و بیعت دعوت نمود.
بعضی شاید درباره‌ی وی بگویند که ایشان فردی فقیه، عابد، زاهد و مقدس، اما قدری ساده‌اندیش و بی‌بصیرت بوده و به همین دلیل سیدالشهدا(ع) را یاری نکرده است!
اما شواهد تاریخی چیز دیگری را نشان می‌دهد.


همین عبدالله‌ بن‌ عمر در دوره‌ی قبل از سیدالشهدا(ع)، با امیرالمؤمنین علی(ع) بیعت نمی‌کند و می‌گوید :
دلیل اینکه من با شما بیعت نمی‌کنم این است که تو با اهل قبله و کسانی که نماز می‌خوانند می‌جنگی و لذا شک دارم که با تو بیعت کنم.
اما همین فرد با حجّاج‌ بن ‌یوسف که فردی خونریز و سفّاک بود، بیعت می‌کند.
جالب این است زمانی که برای بیعت با حجاج می‌رود، حجاج می‌گوید :
دست من بند است، با پای من بیعت کن و می‌رود با پای حجاج بیعت می‌کند. حجاج‌ بن‌ یوسف شخصی سفاک است که طی بیست سال فرمانروایی خود، غیر از کسانی که در جنگ‌ها کشت، دوازده هزار نفر را بعد از دستگیری زیر شکنجه به قتل رساند، هنگامی که به درک واصل شد پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندانش محبوس بودند که از این تعداد شانزده هزار نفر بدون لباس و عریان به سر می‌بردند.
وی زنان و مردان را یکجا و در زندان‌های بی‌سقف حبس می‌کرد؛ به‌طوری‌که از گرمای تابستان و سرمای زمستان در امان نبودند.
عبدالله بن عمر که شدید از این وضعیت وحشت کرده بود، شبانه به خانه حجاج رفت و با اصرار و التماس به محضرش رسید.
او که مشغول عیش و نوش بود.
حجاج پرسید : برای چه این وقت شب مزاحم شدی؟
عبدالله گفت : ای خلیفه‌ی خدا! آمده‌ام بیعت کنم.
حجاج گفت : «شبانه؟! خوب صبح می‌آمدی.
عبدالله پاسخ داد : قربان، اگر تا صبح زنده نمانم، جواب خدا را در قیامت چه دهم؟!
چون از رسول خدا(ع) شنیدم که فرمود :
«من مات و لا إمام له مات میته جاهلیه»
هرکس بمیرد و امامش را نشناسد، به مرگ جاهلی مرده است.
حجاج هم برای تحقیر بیشتر او گفت : حال ندارم بلند شوم و دست بدهم، با پایم بیعت کن!
حجاج پایش را به سوی او دراز کرد.
او شصت پای حجاج را بوسید و پس از حمد و خوشحالی از حصول توفیق بعیت، خارج شد.
و از آن پس معروف شد که «هر کس با دست علی (ع) بیعت نکند، عاقبت با پای حجاج بیعت می‌کند.»


 

منبع :سیر أعلام النُبلاء، ج۳،ص۲۳۱
به نقل از :کانال داستان های آموزنده

یـک‌ داستان آموزنده !

 

پیرمرد جلو آمد‌ و در‌ حـالی که مامون به وی می نگریست رو کرد بطرف‌ سر‌ امین‌ و با همان لهجه خراسانی گفت: لعنت به خود‌ و پدر‌ و مادر و برادر و تمام کـس و کـارت! از ایـن حرف همه بخندیدند و مامون شرمنده گردید‌ و همین‌ موضوع باعث شد کـه سـر‌ را‌ پائین آوردند‌ و به خاک‌ سپردند.

 ‌ ‌‌‌

حب جاه و مقام، حب جاه

 

 

حب جاه!
مأمون خلیفهء نامی بنی عباس پسر هارون الرشید را‌ هـمه‌ مـی شناسند‌. مـأمون مردی دانشمند و دارای فراست مخصوص و تدبیر و سیاست فوق‌العاده بود و از این جهت در میان‌ تمام خلفا نظیر نـداشت. وی بعکس سایر خلفای عباسی و اموی شیعه بود، و از‌ ابراز علاقه نسبت به امیر‌ مؤمنان‌(علیه السلام) و فرزندان آن حضرت مـضاقه نـمی کرد، او با رها علم و دانش را تقوی و سوابق خدمات ائمهء اطهار را به دین مقدس اسلام و تشیید مبانی توحید و خداشناسی مردم می ستود. و از جنایات پدران خود‌ دربارهء رجال اهل بیت انتقاد می نمود و روی خوش نشان نمی داد.
ولی با ایـن وصف نظر به جاه‌طلبی و علاقه‌ای که به سلطنت داشت، سرانجام او نیز از همان راهی رفت که ستمگران پیش از‌ وی‌ رفتند و نسبت به خاندان پیغمبر همان کاری را کرد که پدرانش کردند.

سفیان بن نزار می گوید: روزی به حالت احـترام پشت سر مأمون ایستاده بودم، مأمون رو کرد به حضار و گفت:

آیا می دانید‌ چه‌ کسی تشیع را به من آموخت؟ همه گفتند: نه! نمیدانیم! مأمون گفت: پدرم هارون الرشید مرا شیعه کرد! حاضران دربار گفتند: چطور؟ هارون رجـال اهـل بیت را می کشت و با این وصف چگونه ممکن‌ است‌، او شما را شیعه کرده باشد؟!
مأمون گفت: آری او بخاطر پیشرفت و تحکیم مقام سلطنت اقدام به کشتن اولاد پیغمبر می کرد، زیرا گفته‌اند:
الملک عقیم.سپس مأمون مـاجرای تـشیع خود را‌ اینطور‌ شرح‌ داد:
«من در یکی از‌ سفرهای‌ حج‌ پدرم هارون الرشید همراه وی بودم. چون به مدینه رسیدیم، جلوس نمود و به مردم به ارعام داد و به دربان خود گفت بهر یک‌ از‌ فرزندان‌ مهاجرین و انصار و رجـال مـکه و مـدینه و بنی هاشم و سایر‌ قریش‌ کـه بـه مـلاقات من می‌آیند بگو هنگامی که بر من وارد میشوند قبل از هر چیز نسب خود را بازگو‌ کنند‌ تا‌ من آنها را بشناسم. دربان هم بـه مـردم یـادآور می شد‌ و هر کس داخل می گردید می‌گفت: من فلانی فـرزند فـلانی هستم و نسبت خود را تا جد اعلایش که از اصحاب‌ پیغمبر‌ بودند‌ برمی‌شمرد، و هارون هم بهر یک به میزان شرافت و سـابقه مـهاجر و خـدمات‌ پدرانشان‌ از دویست تا پنج هزار اشرفی می داد.
سپس مأمون گفت: روزی مـن پهلوی پدرم هارون ایستاده بودم‌ دیدم‌ فضل‌ بن ربیع دربان آمد و گفت:
یا امیرالمؤمنین! شخصی بر در ایستاده‌ مـی گوید‌: مـن‌ مـوسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بـن ابـیطالب(ع) هستم‌. پدرم‌ فی‌الفور‌ رو کرد به من و برادرانم محمد امین و ابراهیم مؤتمن و سایر افسرانی که پشت‌سر او‌ ایـستاده‌ بـودیم و گـفت: مواظب خود باشید مبادا حرکات ناشایسته از شما سر زند. سپس به دربان‌ گفت‌: بـگو‌ هـمانطور کـه سوار است وارد شود. ناگاه پیرمرد را که از بسیاری شب زنده‌داری‌ و عبادت‌ چهره‌ای زرد و بدنی نحیف داشـت در مـقابل خـود دیدیم، چون چشم وی به پدرم‌ هارون‌ افتاد‌ خواست از الاغی که بر آن سوار بود فرود آیـد، ولی پدرم بـانگ زد و گفت‌. نه‌ بخدا نمی گذارم پیاده شوید، باید سواره جلو آمده در روی فرشهای سلطنتی‌ مـن‌ فـرود‌ آئیـد.
دربانان نیز از پیاده شدن او جلوگیری کردند، ما همه با دیدهء عظمت به وی‌ مینگریستیم‌ و او‌ هـمچنان سـواره می آید تا به روی فرش سید و سرهنگان دور او را گرفتند‌ و با‌ این تشریفات پیاده شد. در ایـن وقت پدرم هـارون از جـای برخاست و جلو رفت و از وی استقبال‌ نمود‌ و روی و دیدگانش را بوسید و دستش را گرفته به صدر مجلس آورد و پهلوی خود‌ نشانید‌ و بـا وی به گفتگو پرداخت و احوال او را جویا‌ می شد‌.
سپس‌ پرسید: کسانی که از پرتو وجود شما نان می خورند‌ چقدرند؟ فرمود: بـیش‌ از پانـصد نـفر می باشند. هارون پرسید:
اینها همه فرزندان شما هستند؟ فرمود:
نه اکثر آنها‌ خدمتگذاران‌ من می باشند. فرزندان مـن پسـر‌ و دخـتر‌ سی و چند‌ نفر‌ هستند‌.
گفت: چرا دختران را به پسر‌ عموهایشان‌ تزویج نمیکنی؟ فرمود: چـندان دسـترسی به این کار ندارم.
پرسید: ملک و مزرعه شما چه وضعی‌ دارد؟ فرمود: گاهی‌ حاصل می دهد و گاهی نمیدهد. پرسید: هـیچ‌ قـرضی داری؟ فرمود: آری. گفت: چقدر‌ است؟ فرمود: تخمینا‌ ده هزار دینار. هارون گفت‌: پسر‌ عمو! من آنقدر ثـروت بـه شما میدهم که پسران را داماد و دخترانت را شوهر‌ دهـی‌ و مـزرعه خـود را تعمیر کنی‌.
حضرت‌ فرمود‌: خداوند بر والیـان‌ و سـران‌ قوم واجب کرده است‌ که‌ تهی‌دستان را از خاک بردارند و وامهای آنها را بپردازند و صاحبان عـیال را دسـتگیری نمایند‌ و برهنگان‌ را بپوشانند، و به آنها کـه گـرفتار محنت‌ و تنگدستی‌ هـستند، نـیکی‌ و محبت‌ کنند‌، و این کارها بیش از‌ هـر کس امـروز از تو انتظار می رود که انجام دهی. هارون گفت: قول می دهم که آنـچه‌ فـرمودی‌ انجام دهم.
آنگاه حضرت برخاست کـه‌ مراجعت‌ نماید‌، پدرم‌ نـیز‌ بـرخاست و چشمان و روی‌ او‌ را بوسید سپس روی بـه من و امـین و مؤئمن کرد و گفت:
بروید رکاب بگیرید و آقا و عموی خود را‌ سوار‌ کنید‌ و لباسش را مـرتب نـمائید و او را تا‌ در‌ منزل‌ مشایعت‌ کنید‌. مـا‌ نـیز چـنین کردیم.
در میان راه حضرت بـطور پنـهانی رو به من نمود و فـرمود: تـو بعد از پدرت هارون خلیفه میشوی! وقتی بخلافت رسیدی نسبت به فرزندان من نیکی‌ کن! سپس حـضرت را بـه منزل رسانیده و برگشتیم. من در نزد پدرم بیش از سـایر بـرادرانم جرئت داشـتم. به همین جـهت وقتی مجلس خلوت شـد. گفتم: یا امیرالمؤمنین! این مرد کی‌ بود‌ که این همه او را بزرگ و گرامی داشتی و بـه احترام او از جـای برخاستی و به استقبالش شتافیت و او را بر صدر مـجلس نـشاندی و از وی پائیـن‌تر هـم نـشستی و به ما دسـتور‌ دادی تا رکاب برایش بگیریم و او را سوار کرده تا در خانه بدرقه کنیم؟
پدرم گفت: ای فرزند! این آقا امام مردم و حـجت خـداوند بـر‌ خلق‌ روی زمین و نمایندهء او در‌ میان‌ بندگان است. گـفتم: مـگر ایـن اوصـاف از آن شـما و در وجـود شما نیست؟ گفت: فرزند! من با قهر و غلبه به پیشوائی رسیده‌ام، اما موسی بن‌ جعفر‌ امام بر حق است‌. ای‌ فرزند! بخدا قسم که او از من و تمام مردم سـزاوارتر بجانشینی رسول خداست. با این وصف بخدا سوگند اگر تو که فرزند من می باشی دربارهء دولت با من کشمکش کنی‌ این‌ سرت را که دو چشمت در آن قرار دارد از تن جدا سازم! زیرا که مـلک عـقیم است مقام سلطنت هیچ را شرط هیچ نمی داند!
آنگاه مأمون به سخن خود ادامه‌ داد‌ و گفت: وقتی‌ پدرم خواست از مدینه به طرف مکه حرکت کند، دستور داد دویست دینار در کیسهء سیاهی ریختند و به فضل‌ بن ربـیع گـفت این را برای موسی بن جعفر ببر و بگو‌ خلیفه‌ میگوید‌: ما در این ایام دست تنگ بودیم و بعد از این عطای ما بشما خواهد رسید! چـون ایـن ‌‌وضع‌ را مشاهده کردم برخاستم و جـلو رفـتم و گفتم: یا امیر المؤمنین! شما فرزندان مهاجرین‌ و انصار‌ و سایر‌ افراد قریش و کسانی که از حسب و نسب آن بی‌اطلاع هستی تا پنج هزار اشرفی زر سرخ عطا‌ نمودی ولی به مـوسی بـن جعفر که آن همه از وی احـترام و تـجلیل‌ به عمل آوردی دویست دینار‌ که‌ اقل میزان بخشش توست میدهی؟ هارون گفت: ساکت باش! این حرفها بتو نیامده.
مأمون در اینجا سخن خود را خاتمه داد او می خواست بگوید: چون آن موقع شب حضرت موسی کاظم(علیه السلام) از خلافت‌ وی کـه بـا وجود برادرش محمد امین که ولیعهد بود، تصورش را هم نمی کرد، خبر داد و همینطور هم شد، او به حقیقت اهل بیت و امامت آن حضرت ایمان پیدا کرده و شیعه شده است‌، و از‌ پدرش هارون نکوهش می کند که چـرا در آخـر حب جـاه و دنیاپرستی گریبانش را گرفت و بالاخره پاس احترام حضرت را نگاه نداشت.
ولی خود مأمون که مردی دانشمند و چیز فهم بوده‌ و خـود‌ ناقل این داستان آموزنده است، در این خصوص چیزی از پدرش کم نداشت، زیـرا او نـیز بـا اینکه در آغاز به از امام هشتم حضرت رضا علیه السلام احترام‌ نمود‌ تا جائی که آن حضرت را به ولیعهدی خود انـتخاب ‌ ‌کـرد و بزرگترین مقام کشوری را به وی تفویض نمود ولی حب جاه او را واداشت که اقدامی مانند سـایر دشـمنان انـجام دهد.
مأمون‌ که‌ خود‌ می گوید پدرش هارون در جواب‌ اعتراض‌ منطقی‌ او گفت: الملک عقیم خود نیز اسـیر کمند عروس سلطنت شد و چندان به ظاهر فریبنده آن دل بست و بدان خیره گشت که‌ بـا‌ همه‌ عقل و دانائی بـخاطر مـلک و سلطنت برادرش محمد امین‌ را‌ به فجیعترین وضعی به قتل رسانید.
هنگامی که هارون در خراسان رهسپار نیستی گردید مامون در خراسان بود، ولی محمد امین که‌ ولیعهد‌ و در بغداد و مقر خلافت می زیست. چون خبر مرگ امین بـه‌ بغداد رسید.(عیون اخبار الرضا تألیف شیخ صدوق محمد بن بابویه)
دربایان و رجال بنی عباس امین را به‌ خلافت‌ نشاندند‌ و سکه بنامش زدند و خطبه به اسم وی خواندند، مامون نیز در خراسان‌ دم‌ از خلافت و اسـتقلال ایـالت ایران را اعلام داشت. آنگاه لشگر به سرکردگی طاهر ذو الیمینین سردار‌ ایرانی‌ به‌ بغداد فرستاد تا امین را دستگیر کند و یا به قتل رسانده سرش را‌ برای‌ وی‌ بیاورد. طاهر نیز لشکر امین را شـکست داد و بـغداد را فتح کرد و امین را‌ گرفته‌ به زندان‌ افکند آنگاه سر او را برید و به خراسان آورد و پیش روی برادرش مامون به زمین نهاد‌.
مامون‌ خندان از کشته شدن برادر خشنود گردید که از شادی در پوست نمی‌گنجید! او‌ برای‌ اینکه‌ بـیشتر از ایـن صحنه لذت می برد دستور داد سر برادرش را به نیزه زده‌ و در‌ وسط حیات بر افرازند سپس به عموم اهالی بار عام داد و گفت هر کس می خواهد از‌ بخشش‌ من‌ بهره‌ور گردد بیاید و لعنت به صاحب این سر بـفرستد تـا عـطای من به او تعلق گیرد! چـندین‌ روز‌ بـدین مـنوال گذشت هر روز هزاران نفر می‌آمدند و سر بریدهء امین را‌ نگریستند‌ و بر وی‌ لعنت می فرستادند و مامون لذت می برد و بهر کس بفراخور حالش انعام می داد.
روزی پیرمرد بـی‌نوائی از مـردم‌ خـراسان‌ آمد‌ و پرسید چه خبر است و چه باید کرد؟ گـفتند اگـر میخواهی به عطای خلیفه برسی‌ باید‌ بروی پهلوی او و مقابل آن سر بریده که بالای نیزه است بایستی و چندبار او را لعن‌ کنی‌. پیـرمرد خـراسانی پرسـید، سر کیست؟ گفتند سر برادر خلیفه است!
پیرمرد جلو آمد‌ و در‌ حـالی که مامون به وی می نگریست رو کرد بطرف‌ سر‌ امین‌ و با همان لهجه خراسانی گفت:
لعنت به خود‌ و پدر‌ و مادر و برادر و تمام کـس و کـارت! از ایـن حرف همه بخندیدند و مامون شرمنده گردید‌ و همین‌ موضوع باعث شد کـه سـر‌ را‌ پائین آوردند‌ و به خاک‌ سپردند.

 


 

درسهایی از مکتب اسلام » مرداد 1340، سال سوم - شماره 6

از کجا بفهمیم دختری واقعا زن زندگی‌مان است؟

 

با توجه به انتخاب همسری ایده آل بعنوان یکی از دغدغه های پسران،مجموعه ای از علائمی که نشان می دهد یک دختر، واقعا زن زندگی است را از دید متخصصان بیان می کنیم.

 

انتخاب همسر، دختر، ازدواج، جوانان امروزی،روانشناسی، زندگی مشترک، خوشناسی، معیارهای ازدواج، زن زندگی، اخلاق مداری، حقوق مردان، کلوب ازدواج، انتخب با چشمان باز ، باشگاه خبرنگاران

 

 

دیگر گذشت آن زمان که پسران و دختران در سنین پایین و با یک شرایطی کاملا ساده و آسان زندگی مشترک خود را آغاز می‌کردند هرچند که هنوز به گرفتن شرایط ساده برای ازدواج تاکید می شود اما دیگر مانند قبل صدای عروسی و ساز و دهل از خانه ها بیرون نمی آید.
درصورتی که ذاتا هر جوانی میل به ازدواج و تشکیل خانواده دارد اما برخی جوانان امروزی معمولا با به کاربردن عبارتی مانند "هنوز زود است" یا "دختر یا پسر مورد ایده آل را پیدا نکردم" از مسئله ازدواج دوری می کنند چرا که با توجه به شرایط زندگی های امروز و ویژگی های جنس مخالف، گاهی خود را قادر به برطرف کردن نیازهای یک زندگی مشترک نمی دانند.
به قول آنها "دختر و پسر خوب زیاد است اما زن و پسر زندگی کن وجود ندارد".
نگاههای این چنینی به ازدواج گاهی جوانان را در انتخابات خود با مشکل روبه رو می کند وباعث می شود یا قید ازدواج را بزنند یا حتی شکست را تجربه کنند لذا با مشورت و نظرخواهی از متخصصان روانشناسی تصمیم گرفتیم چند نکته و معیار مهم برای تشخیص دختری که واقعا برای زندگی مشترک موفق، مناسب است را مطرح کنیم.

خودشناسی حرف اول را می زند
علی باجلان متخصص روانشناسی و مشاور خانواده  با توجه به اینکه آیتم های متعددی برای شناخت زن زندگی وجود دارد، بیان کرد: قبل شناخت این آیتم ها، فرد ابتدا باید خود را به درستی بشناسد، بدین صورت که ببیند از زندگی، کار، عشق و همسر آینده‌اش چه تعریفی دارد و سپس براساس این تعریف و ملاکهای خود، شخص ایده آلش را شناسایی کند.
وی افزود: درواقع اولویت بندی معیارهای یک زن زندگی مناسب، از فردی به فرد دیگر به دلیل شخصیت های متفاوت، فرق دارد.

نشانه های یک زن زندگی باهوش
این مشاور خانواده درباره مهمترین ملاکها عنوان کرد: دختری که قرار است بعنوان همسر انتخاب شود باید برای خود، خانواده، ارزش ها و باورهایش احترام قائل باشد و با شناخت اهداف منطقی خود بداند که از زندگی مشترک آینده اش چه انتظارات و توقعاتی دارد.
وی با اشاره به اینکه احترام به اطرافیان مهمترین آیتم مورد تاکید بعد از خودشناسی است، بیان کرد: دختری که حضورا یا حتی تلفنی با اطرافیان بخصوص پدر و مادر خود به نحو مطلوب صحبت نمی کند، دائما با نقد و انتقاد از دیگران گله و شکایت دارد یعنی برای بدون هوش کافی برای خانواده اش که سالهای عمرش را با آنها گذرانده، احترام قائل نیست.
به گفته این روانشناس، هوش توانایی سازگاری فرد با محیط است و هرچقدر فرد باهوش تر باشد راحت تر می تواند خود را با شرایط خانه، زندگی و مقررات زندگی وفق دهد.
باجلان گفت: داشتن اخلاق خوب دختر در زندگی مشترک یعنی؛ مهربانی، گذشت، فداکاری و ارتباط اجتماعی مناسب که نشان از هوش بالای او در زندگی است.

زندگی هایی که با باد جابجا می شوند
باجلان اظهار داشت: داشتن شخصیت مستقل بعنوان سومین ملاک مدنظر یعنی فرد بتواند خود تصمیم گیرد و روی آن مصر باشد.
وی افزود: بعنوان مثال وقتی فرد درباره یک موضوع با مشورت و نظرخواهی از دیگران تصمیم نهایی می گیرد نباید مجدد تحت تاثیر حرف اطرافیان مانند دخترخاله، دختر عمو یا هرفرد دیگری آن را تغییر دهد، درحقیقت به طورکاملا عامیانه دهان بین نباشد.
این روانشناس دهان بین بودن را معمولا برای بانوان دانست و بعنوان یک آیتم مهم در انتخاب زن زندگی مطرح کرد: این ویژگی باعث می شود فرد مدام در تصمیم گیری های خود دچار شک و تردید باشد و ارزشها و تلاشهای خود را کم یا زیاد کند.

دختر منتخبتان در خانه کار می کند؟
باجلان چهارمین ملاک را مسئولیت پذیری طرف مقابل دانست و گفت: وقتی قرار است دو نفر یک زندگی مشترک را شروع کنند باید هرکدام نسبت به وظایف قبلی و جدید خود مسئولیت پذیر باشند طبیعتا هنگامی که دختری قبل ازدواج در هیچکدام از کارهای خانه، خانواده را همراهی نمی کند یا حتی برای پول توجیبی خود تدبیر اقتصادی ندارد، گزینه مناسبی برای تشکیل زندگی مشترک نیست چون بدون شک این شیوه را پس از ادواج هم ادامه می دهد.
وی افزود: مراجعانی داشتم که این رفتار همسر خود را قبل ازدواج به امید آنکه در آینده مجبور به انجام می شوند، نادیده گرفتند و حال با مشکلات مختلف روبه رو شده اند.
به گفته این مشاور خانواده، پسر یا دختر وقتی در خانواده مسئولیت پذیری را یادنگرفته باشند بدون شک در هنگام ازدواج هم کارها را پشت گوش می اندازند.

نه از این طرف بام بیفتید و نه از آن طرف
باجلان همچنین درباره ویژگی انعطاف پذیری زوجین در زندگی مشترک اظهار داشت: هرچند که اکثر دختران این ویژگی را به اطاعت کامل از همسر ( چشم گفتن درهمه امور) تعبیر می کنند اما واقعا این تعبیر درست نیست و اصل آن بدین صورت است که فرد تنها یک راه حل و تصمیم را درست نداند و بتواند به راه حلهای دیگر فکر کند و درصورت بهتر بودن آنها ، از تصمیم خود کوتاه آید.
وی افزود: وقتی دختر یا پسر می بیند که زندگی خانوادگی و زناشویی اش با اقدام عملی که قبلا انجام نمی داده، پابرجا و مستحکم تر می شود باید نسبت به انجامش اقدام کند یا حتی در یک زندگی مشترک فرد باید از خیلی سلایق و کارهایی که قبلا انجام می داده دست کشد و کوتاه آید.
به گفته این مشاور خانواده، چشم گفتن به همسر در همه امور نشان از نبود هویت فردی و شخصیت مستقل است که به هیچکدام از زوجین توصیه نمی شود، درواقع زوجین باید با مشورت و انعظاف پذیری، زندگی خود را به نحو احسن پیش برند و زندگی موفقی را تجربه کنند.

معیاری مهم برای پسران ایرانی
باجلان با بیان اینکه اخلاق مدار بودن یکی از آیتم های مهم برای جوانان بخصوص پسران و مردان ایرانی است، تصریح کرد: اخلاق‌مداری یعنی فرد در روابط خود حد و مرز را رعایت کند. اگر کسی که برای ازدواج انتخاب می شود به راحتی در غیاب یا حتی حضور همسرش به صحبت، شوخی و خنده نابجا با جنس مخالف بپردازد، ذهنیت بدی را می سازد.
وی ادامه داد: متاسفانه داشتن چند نوع دوست مختلف (بعنوان مثال جاست فرند) برای فردی که متاهل است متاسفانه در زندگی های امروزی وجود دارد درصورتی که زن یا مرد نباید کاری انجام دهند که ذهنیت طرف مقابل نسبت به وفاداری آنهادرگیر شود.
به گفته این روانشناس ، یکی از حقوق مردان این است که زن در غیاب مرد، امنت دار مال و آبروی همسرش باشد. شاید دختر یا پسر قبل ازدواج روابط گسترده بسیاری داشته باشند اما بعد آن باید حد و حدود زندگی و همسرشان را رعایت کنند.

روش قدیمی انتخاب همسر دیگر جواب نمی دهد
باجلان بعد از طرح معیارهای یک زن زندگی، با اشاره به تحقیقات قبل از ازدواج عنوان کرد: خانواده ها در سالهای گذشته برای ازدواج از تحقیقات محلی استفاده و با سوال از همسایه و آشنایان، دختر مناسب پسر خود را انتخاب می کردند اما امروزه با گسترش آپارتمان نشینی و عدم ارتباطات وسیع، دیگر مردم کمتر نسبت به هم، آشنایی و اطلاعات کافی دارند لذا تحقیقات محلی نمی تواند زیاد کمک کننده باشد.
وی یادآور شد: بنابراین پسر و دختر باید بعد شناسایی کامل خود، تمامی معیارها و ویژگی های مدنظرشان را از یکدیگر سوال کنند و در رفت آمدهای متوالی خانواده ها برای خواستگاری و آشنایی، رفتار را با گفتار طرف مقابل تطبیق دهند. درحقیقت تصمیم گیری بر این اساس و سنجش معیارها می تواند داشتن یک زندگی موفق و خوشبخت را تضمین کند.
به اعتقاد باجلان، فرد نباید در شناخت طرف مقابل عجله کند و اگر قصد ازدواج جدی است خانواده ها طی چندین جلسه برای آشنایی بیشتر دختر و پسر با هم، رفت وآمد داشته باشند تا با شناخت کامل نتیجه و تصمیم نهایی گرفته شود.
بنابراین خودشناسی و سپس در نظر گرفتن مسائلی که یک زندگی مشترک موفق را تضمین می کند پیش از ازدواج بسیار مهم است و افراد باید برای آن زمان گذارند. پسران باید بر اساس آداب و رسوم و فرهنگ خانوادگی خود دختری را در نظر بگیرند و سپس ویژگی های او را با معیارهایشان تطبیق دهند، معیارهای فوق الذکر از جمله ملاکهای مشترک بین تمام پسران بود که تنها ممکن است اولویت بندی و شدت و ضعف آنها از یک فرد به فرد دیگر متفاوت باشد.


 

منبع : باشگاه خبرنگاران

چهارشنبه, 19 مهر 1396 15:10

فرهنگ سياسي كوفيان !

فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابيطالب(علیه‌السلام)

 

سرانجام انتظار به پايان رسيد و نوزاد نامشروع ازدواج اجباري دو انديشه توطئه گر؛ ابوموسي اشعري و عمروبن عاص، پس از نه ماه، پاي خود را بدين جهان گذاشت. نتيجه حكميت حكمين: بركناري علي از خلافت، از سوي هر دو داور عادل و مرضي الطفين، و برگماري معاويه به خلافت از سوي داور خود او، يعني عمر و پسر نابغه بود! (و ظاهراً وانمود شد كه ابوموسي فريب خورده است). و قرار پيمان نامه، به صراحت، حكومت كردن بر پايه آيات قرآن بود. چون خبر به كوفه رسيد، و اميرالمؤمنين گزارش كار و شيوه داوري و نتيجه آن را شنيد، به ياران اعلام كرد كه چون بر خلاف مفاد و شرايط پيمان عمل شده است ما هيچ تعهدي در برابر نتيجه داوري نداريم و آن را نمي پذيريم. آماده برگشتن به سوي ميدان جنگ شويد.

 

 فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابيطالب(علیه السلام)
 
 
 
جنگ هاي فرسايشي معاويه و واكنش كوفيان


سرانجام انتظار به پايان رسيد و نوزاد نامشروع ازدواج اجباري دو انديشه توطئه گر؛ ابوموسي اشعري و عمروبن عاص، پس از نه ماه، پاي خود را بدين جهان گذاشت. نتيجه حكميت حكمين: بركناري علي از خلافت، از سوي هر دو داور عادل و مرضي الطفين، و برگماري معاويه به خلافت از سوي داور خود او، يعني عمر و پسر نابغه بود! (و ظاهراً وانمود شد كه ابوموسي فريب خورده است). و قرار پيمان نامه، به صراحت، حكومت كردن بر پايه آيات قرآن بود. چون خبر به كوفه رسيد، و اميرالمؤمنين گزارش كار و شيوه داوري و نتيجه آن را شنيد، به ياران اعلام كرد كه چون بر خلاف مفاد و شرايط پيمان عمل شده است ما هيچ تعهدي در برابر نتيجه داوري نداريم و آن را نمي پذيريم. آماده برگشتن به سوي ميدان جنگ شويد.



خوارج گفتند تا اعتراف به كفر خود و سپس توبه نكرده اي، به نزد تو باز نمي گرديم و به جنگ نمي آييم. و كوفيان گفتند ما از سوي خوارج امنيت نخواهيم داشت، چگونه مي توانيم زن و فرزندان و خانه هاي خود را بي دفاع در معرض تاخت و تاز احتمالي اينان بگذاريم و به جنگ برويم؟



معاويه هم، كه به كام دل رسيده بود؛ خود را در دمشق، يا به قولي در بيت المقدس، خليفه خواند و تاجگذاراي كرد، و با شناختي كه از كوفيان و روحيه آنان داشت، به تاخت و تازهاي فرساينده ايذايي پرداخت؛ نخست در مرزهاي شام و عراق، سپس كمي پيش تر، و سرانجام در شهر انبار، مكه، مدينه و حتي يمن.



امام پيوسته مردم را به دفع اين شرارت ها و دفاع از مردم بي گناه و بازگشت به جنگ با معاويه و ريشه كن كردن هميشگي فتنه، فرا مي خواند، اما هرگز با گوشي شنوا روبرو نمي شد.



با همين روحيه و سهل انگاري و بهانه جويي كوفيان بود كه معاويه توسط معاويه بن خديج، مصر را از دست محمد بن ابي بكر بيرون آورد، مالك اشتر را توسط عامل خراج العريش در صحراي سينا مسموم كرد و به شهادت رسانيد، و بر اوضاع، به شكلي كه خود مي خواست، مسلط شد.



در اين مدت امام پيوسته كوفيان را به حركت و بازگشت به جنگ فرا مي خواند؛ گاه با سرزنش و نكوهش، و گاه با تشويق و تحريك احساسات آنان و يادآوري وظايف ديني، اجتماعي و انساني و در ضمن همين سخنان است كه ما از روحيه ها، گرايش ها، خصلت ها و رفتارهاي كوفيان آگاه مي شويم. در جاهاي بسياري از نهج البلاغه، سخن امام دربارة كوفيان، گزارش شده است كه براي نمونه، به برخي از آنها اشاره مي شود:



«احمدالله علي ماقضي من امر و قدر من فعلِ، و علي ابتلايي بكم...»



«خداي را سپاس مي گزارم بر فرماني كه رانده است، و كرداري كه مقدر كرده است، و بر آزموده و گرفتار شدنم به شما دار و دسته اي كه وقتي فرمان داده ام، فرمان نبرده ايد، و هنگامي كه فراخوانده ام، پاسخ نداده ايد.



اگر به شما مهلت داده شد، در سخنان بيهوده فرو مي رويد و اگر به جنگ فراخوانده شديد، سستي از خود نشان مي دهيد.



و چنانچه مردم بر گرد پيشوايي گرد آمدند، به سرزنش و نيش زبان مي پردازيد، و در صورتي كه به قاطعيت با ديگران آورده شديد، به واپس خود بازگرديد...» (1)



در اين خطبه، امام مردمي را وصف مي كند كه نافرمان و بهانه جو، تن پرور و آسايش طلب هستند، و حتي به سرزنش عده اندكي مي پردازند كه از پيشواي خود، و يا رهبري در سطح پايين تر فرمان مي برند و مي خواهند كاري كنند كه آنان هم از گرد امام پراكنده شوند.



مبادا وظيفه به گردن آنان هم بيفتد و ناچار به رفتن جنگ شوند، و اگر به اجبار به ميدان كشانيده شده اند، در آنجا نيز از خود سستي نشان داده اند.


چرا نافرماني؟




در خطبة ديگري، پس از آگاه شدن از تاخت و تاز نعمان بن بشير از ياران معاويه به عين التمر كوفيان را چنين وصف مي كند:



«منيت بمن لا يطيع اذا امرت و لا يجيب اذا دعوت...»



«به كساني دچار و گرفتار شده ام كه وقتي فرمان دهم، فرمان نمي برند و هنگاميكه فرا خوانم، پاسخ نمي دهند. چگونه با اين سستي به ياري پروردگارتان چشم داشت داريد. آيا ديني در شما نيست كه شما را فراهم بياورد؟ آيا حميتي نداريد كه به غيرتتان وادارد؟ در ميان شما به دادرسي بر مي خيزم و به فريادرسي بانگ مي دهم، نه گفتاري از من مي شنويد، و نه فرماني مي بريد، تا پيشامدها از سرانجام هاي بد و تباه پرده بردارد؛ پس با شما مردم نه خونخواهي توان كرد، و نه به هدف و خواستي توان رسيد.



شما را به ياري برادرانتان فرا خواندم و شما چون شتري كه دچار درد ناف شده، ناله سرداديد و چون چاپاري پشت از پالان زخم شده، واماندگي نشان داديد. مدتها بعد از اين همه اظهار درماندگي، دسته اي سرباز لنگان و ناتوان براي ياري من به راه افتاد «كه گويي آنان را به سوي مرگ مي رانند و نگران مرگ هستند.» (2)



در اين سخن، امام نافرماني كوفيان را به علت سستي و تن پروري، و آسايش طلبي را نتيجه بي ديني و كم اعتقادي و نداشتن غيرت و تعصب مذهبي وصف مي كند.



هدف اصلي دين، هدايت انسان و رشد و تعالي بخشيدن به او است. و امام مي خواست، در دورة مسؤوليت خود اين هدف را عملي سازد. لذا شيوة او در همة كارها آموزش بود و پرورش، آگاه ساختن و عمل شايستة آگاهانه آموختن. اما كوفيان كه سالها به تن پروري و مصرف كردن غنيمت ها عادت كرده بودند، و از سويي در دو جنگ جمل و صفين سخت به ستوه آمده بودند- به ويژه كه صفين جنگي بود طولاني و بدون برنده در ميدان- ديگر حاضر نبودند به جنگي بروند كه اطميناني به پيروزي در آن ندارند و اگر هم پيروز شوند، چون جنگ با مسلمانان است، غنيمت، اسير و تصرف زمين ندارد. زيرا آنان در فتوحات دورة عمر بن خطاب و عثمان بن عفّان، بيشتر به طمع غنائم به جنگ كشيده مي شدند. اكنون حق علي مطرح است. حقي كه شرف و آبرو و انسانيت هم در كنار آن هست. پس از سخنان سرزنش آميز امام، تني چند از كوفيان، نامنظم و ناشاد، لنگان به راه افتاده اند كه به جنگ بروند، اما چون باوري به جنگ و اميدي به پيروزي ندارند، مصداق آية شريفة قرآن هستند:



«كه گويي آنان را با چشم باز و نگران به سوي مرگ مي رانند.»

بيوه زن بچه مرده




مردم عراق، با‌ آن پيشينة درخشان، و آماده براي تحقق آموزشهاي آرماني - عملي امام، يكباره با تغيير موضعي كه گرفتند، تصويري از خود نشان دادند كه امام به زيبايي آن را ترسيم كرده است:



«مردم عراق! بي گمان شما به زن آبستني ماننده ايد كه باردار شده است و پس از به سرآمدن ماههاي بارداري، كودك را مرده زايد، سرپرستش بميرد، و بيوه گي او به دارازا كشد و دورترين خويش او ميراث از او ببرد. هان سوگند به خدا من از روي اختيار به نزد شما نيامدم بلكه از روي ناچاري به سوي شما كشانيده شدم.» (3)


كندي نشان دادن به سوي اجراي حق




مردم كوفه، اغلب يا حتي همگي به حقانيت علي ايمان و آگاهي دارند ليكن با آن روحيه اي كه پيدا كرده اند، درآمدن به سوي حق و اقدام براي به اجرا درآوردن حق و پيروزي قاطع حق بر باطل، كندي نشان مي دهند.



«هان سوگند بدان كس كه جان من در دست قدرت او است، بيگمان آن مردم بر شما پيروز خواهند شد، نه از آن روي كه به حق از شما سزاوارترند بلكه بدان جهت كه به اجراي فرمان سرورشان مي شتابند و شما در اجراي فرمان حق من كندي نشان مي دهيد.»



سستي افراد و ناپايداري در راه حق



و به دنبال آن سخن، امام به مردم كوفه چنين خطاب مي كند:



«مردم كوفه! از دست شما به سه چيز و دو چيز گرفتار شده ام: كراني هستيد داراي گوش شنوا، و گنگاني هستيد داراي زبان گويا، و كوراني داراي چشم هاي بينا. [و آن دو چيز:] نه آزادگان راستيني به هنگام رويارويي جنگ، و نه برادراني مطمئن در وقت گرفتاري! تهيدست از هر دستاوردي مانيد! اي همانند شتران بي ساربان، همين كه از سويي گردآوري شوند، از سوي ديگر پراكنده گردند! به خدا سوگند در خيال خود، شما را به روشني چنان مي بينم كه چون درگيري سخت شود و فروزان، و نبرد گرم گردد و سوزان، از فرزند ابي طالب چنان رويگردان و بي زار شده ايد كه زن به هنگام زادن از پيش خود.» (4)


علت شكست كوفيان در ديدگاه امام




امام در خطبه ديگري، نعمتهاي فراوان پروردگار نسبت به كوفيان و ناسپاسي آنان را بيان مي كند:



«از كرامت خداي متعال به جايي رسيده ايد كه كنيزان شما را ارجمند مي دارند و همسايگان شما هم از آن ارج گذاشتن، برخوردار مي شوند و كسي كه بر او برتري نداريد، و دست پرورده بهرة شما نيست، بزرگتان مي دارد و كسي از شما در دل بيم دارد كه از چيرگي شما نمي ترسد و هيچگونه فرمانروايي بر او نداريد. و در همان حال پيمان هاي خدا را شكسته مي بينيد و خشم نمي گيريد، در حالي كه ننگ شكستن پيمان پدرانتان را نمي پذيريد! كارهاي خدا به نزد شما آورده مي شد و از شما بيرون مي رفت و باز به شما بر مي گشت؛ پس جايگاه خود را به ستمگران واگذاشتيد و مهارهاي خويش را در پيش آنان افكنديد و گردانيدن كارهاي خدا را به دستهاي ايشان سپرديد تا در شبهه عمل كنند و در شهوت ها، راه بسپرند.» (5)

سرنوشت افراد حال نگر فراموشكار





امام، در سراسر زندگي پربار خود، به آگاه ساختن مردم همت گماشت؛ به ويژه از روز ورود به كوفه، بر اين تلاش افزود و پيوسته مردم را به حقايق، به اوضاع سياسي و اجتماعي حال، به آيندة تاريخي، به در پيش گرفتن خصلت هاي انساني، به استفاده از عقل تاريخي و عبرت گرفتن از حوادث تاريخي گذشته، فرا مي خواند و آگاه مي كرد. ليكن شرايط بعدي، به ويژه حوادث جنگ صفين، آموزش هاي امام را سترون كرد و بار و بري در ميان آن مردم در آن روزگار بسيار كم به دنبال داشت.



پس از يكي از اين نافرماني ها و پاسخ درست نشنيدن ها، امام با كوفيان چنين سخن مي گويد، و آيندة تباه آنان را كه به روشني از پس پردة غيب مي بيند، به آگاهيشان مي رساند و در ضمن سخن، ويژگي هاي ياران خود را در زمان پيامبر گرامي اسلام، به رخشان مي كشد و غيرمستقيم خصوصيات آنان را، كه بر خلاف صفات اينان است، بيان مي كند:



«اگر آنچه را كه من مي دانم و ناپيدايش بر شما پوشيده است شما مي دانستيد، در آن صورت سر به بيابان ها گذاشته، بر كرده هاي خويش مي گريستيد و بر خودتان به سر و سينه مي كوفتيد و دارايي هاي خود را بي نگهبان و جانشين مي گذاشتيد و هر يك به خويش همت گماشته، به ديگري نمي پرداختيد.



ليكن آنچه به ياد شما آورده شد، به فراموشي سپرديد و از آنچه به شما هشدار داده شد، احساس ايمني و آسودگي كرديد؛ در نتيجه، انديشة درست از سرتان دور، و كارتان دچار آشفتگي شده است. و به خدا سوگند آرزو دارم كه خدا در ميان من و شما جايي افكند و به كسي كه از شما به من سزاوارتر است، بپيوندد. سوگند به خدا مردمي بودند خجسته انديشه، سنگين از بردباري، خوش گفتار به حق، بسيار بركنار از تباهكاري و ستم، بر راه راست با شتاب گام نهادند، و بر طريق روشن به سرعت گذشتند، در نتيجه، به نيك سرانجامي هميشگي دست يافتند و نعمت هاي با ارزش گوارايي بهره خود ساختند.



هان سوگند به خدا، بي گمان جوان خودخواه سبكسر هوسران ثقفي [=حجاج بن يوسف ثقفي] بر شما مسلط خواهد شد كه دارايي و نعمتتان را مي خورد، و چربي و پيه تنتان را آب مي كند. دست بردار [از اين همه ستم و كشتار] اي سرگين غلتان!» (6)



و اين سرانجام، كيفر حتمي آن روحيه اي است كه كوفيان ماية اميد و مورد ستايش امام، به خود گرفتند. زيرا در سخن ديگري- كه اتفاق را، كمي پس از اين سخن در نهج البلاغه قرار گرفته است و به گفتة ابن ابي الحديد از قول واقدي و مدائني، پس از جنگ جمل، امام در قدرشناسي از ياران كوفي و مدني و ديگر جاهاي خود گفته است- ياران را چنين وصف مي كند:



«شما ياران بر اساس حق هستيد، و برادران در دايرة دين و سپرهاي روز جنگ، و رازداران ويژه در برابر ديگر مردم، پشت كننده به حق را توسط شما مي كوبم و به فرمانبرداري روي آورندة حق، اميدوارم. پس با نصيحت و انتقاد كردني تهي از دورويي، و به دور از بدگماني، مرا به ياري برخيزيد؛ زيرا سوگند به خدا من به خود مردم در ولايت بر آنان سزاوارترم.» (7)



همين افراد به چنان وضعيتي دچار مي شوند كه امام اميد خود را براي كوبيدن دشمنان خود توسط آنان از دست مي دهد.

نافرمان و نامطمئن



پس از رسيدن گزارش حكميت، امام با مردم سخن مي گويد و علت پذيرفتن حكميت، و فرمان خدا و پيغمبر را در هنگام پديد آمدن اختلاف ميان مردم، و علتِ دادن فرصت به دوست و دشمن را بيان مي كند؛ سپس آنان را به بازگرديدن به سوي مردم نادان و گمراه و منحرف از قرآن و شيوة عمل و رهنمودهاي پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله، فرا مي خواند. اما بلافاصله دربارة آنان مي فرمايد:



«ما انتم بوثيقه يعلق بها، و لازوافر عزيعتصم اليها...»



شما نه دستگيرة استواري هستيد كه بتوان بدان درآويخت و پابرجاي ايستاد، و نه ياران نيرومندي كه بتوان بدانان چنگ زد و خود را نگاه داشت. شما بدترين وسيله براي برافروختن آتش جنگ مي باشيد! تفو بر شما! از دست شما آزارها ديدم. روزي شما را با بانگ بلند به جنگ مي خوانم، و روزي ديگر آهسته در گوشتان نجوا مي كنم، اما چه سود كه نه هنگام بانگ برداشتن، آزادگاني راستين براي جنگيدن هستيد، و نه برادران مورد اطميناني در نگهداري راز! (8)



پراكنده جان و پراكنده دل، بي خرد و ترسو




مردمي كه دشمن از شنيدن نامشان مي ترسيد و از آهنگ استوارشان براي رزم، لرزه بر اندامش مي افتاد، اكنون به جايي رسيده اند كه امام آنان را به بدترين صفات وصف مي كند:



«اي جانهاي پراكنده و دلهاي از هم گسسته، اي كساني كه تنهايشان حاضر است و خردهايشان از آنان غايب! شما را به نرمي بر حق فرا مي خوانم، در حالي كه چون بزغاله از غرش شير، از حق گريزان مي شويد! چه دور و ناممكن است كه تيرگي افتاده بر چهرة عدل را توسط شما بتوانم بزدايم، يا كجي پيش آمده در قامت حق را برافرازم.» (9)



و اين گونه سخن را اميرالمؤمنين بارها گفته است كه گزيده اي از آنها در خطبه هاي 25، 29، 34، 35، 39، 69 و 71 و جاهاي ديگر از نهج البلاغه نيز آمده است.



جنگ هاي فرسايشي- چگونه نگرش و انديشة درست به نتيجة مطلوب نمي رسد؟! -



بر اثر همين روحيه و بي توجهي مردم كوفه بود كه معاويه گستاخ تر مي شد و دامنة حملات خود را بيشتر به درون عراق مي كشانيد. و در ماه رمضان سال40، كه سربازان پادگان انبار به مرخصي رفته بودند، و حسّان بكري، فرمانده پادگان با شمار اندكي از سربازان مانده بودند، معاويه، غامدي را با دوهزار سوار براي تاخت و تاز به انبار مي فرستد. بكري و همراهان اندك او از شهر دفاع مي كنند تا اينكه همه به شهادت مي رسند. و سربازان تجاوزكار غامدي به خانه هاي بي دفاع مردم انبار، هجوم مي برند، و در آن ميان، زني مسلمان و زني ديگر غير مسلمان، كه در پناه مسلمانان آسوده خاطر به سر مي بردند، مورد هجوم و دستبرد چپاولگران قرار مي گيرند و آنان چاره اي جز شيون و درخواست رحم از بي رحمان نداشته اند. هيچ كس به ياري آنان نمي رود و همة تجاوزگران سالم و بي اينكه زخمي ببينند، به شام بر مي گردند. چون گزارش اين تجاوز ناجوانمردانه به امام مي رسد، از شدت ناراحتي به چهرة خود سيلي مي زند و تندترين سخن را به مردمي كه بارها آنان را به ياري شهروندان بي دفاع و رفتن به جنگ و خنثي كردن نقشه هاي معاويه فراخوانده بوده و توجه نمي كردند، به زبان مي آورد و تا روز شهادتش در مسجد كوفه، كسي لبخند بر لبان او نديد. پس از وصف جهاد مي گويد:



«هان من شبانه و روزانه، پنهان و آشكارا شما را به جنگ آن مردم فراخوانده ام و به شما گفته ام برآنان بتازيد، پيش از آنكه بر شما بتازند...



شگفتا! و باز هم شگفتا، به خدا قسم كه اتحاد و يكپارچگي آن مردم به گرد باطلشان، و پراكندگي شما از حقتان، دل را مي ميراند و اندوه را به سوي جان مي كشاند! رويتان سياه باد و از اندوه تهي مباد. كه به صورت هدفي درآمده ايد كه به سويتان تير انداخته مي شود! بر شما مي تازند و شما بر دشمن نمي تازيد، با شما مي جنگند و نمي جنگيد، از خدا نافرماني مي شود و شما رضايت مي دهيد! اگر در تابستان و گرما شما را به گسيل شدن به سوي آنان بخوانم، گوييد اكنون شدت گرما است، به ما مهلت بده تا گرما از ما دفع شود، و اگر در زمستان فرمان دهم گوييد هوا سخت سرد است، فرصتي بده تا سرما به پايان رسد؛ همة اينها بهانه هايي است براي فرار از گرما و سرما، شما كه چنين از گرما و سرما مي گريزيد، از شمشير، سوگند به خدا، گريزانتريد!



اي مردنماهاي نامرد! گرفتار در رؤياهاي كودكان و خرد عروسان به حجله نشسته، كاش شما را هرگز نديده بودم و نشناخته بودم، شناختي كه به خدا قسم پشيماني به بار مي آورد و اندوهي حسرتبار به دنبال داشت...» (10)



علت بهانه ها




يكي از مهم ترين علل و انگيزه هاي مردم كوفه، عشق آنان به زندگي و قصد آنان براي زنده ماندن به هر بهايي بود. امام كه هدفش تربيت و هدايت افراد انساني و رسانيدن مردم به رشد و تعالي بود، به شيوة پيامبراكرم صلي الله عليه و آله، نمي خواست نظر خود را بر آنان تحميل كند و آنان را به خير و مصلحت مجبور سازد؛ زيرا هم امام با اين كار، از شيوة درست پيامبران منحرف مي شد و به بهاي فاسد شدن خود او تمام مي شد؛ هم آنان بدين آگاه شدن و دريافت حقيقت، در كوتاه مدت به نتيجه اي موقتي مي رسيدند، اما در درازمدت، به رشد و كمال انساني هرگز دست نمي يافتند. امام در اين باره مي فرمايد:



«و اني لعالم بما يصلحكم، و يقيم اودكم، و لكني لا اري اصلاحكم بافساد نفسي.» (11)



من بي گمان به وسيله و روشني كه شما را اصلاح و كجي شما را راست مي كند، آگاه و دانايم، ليكن اصلاح كردن شما را با فاسدكردن خودم درست نمي بينم.



و دربارة زندگي دوستي آن مردم، در جريان حكميت مي گويد:



«تا ديروز فرمانروا بوده ام و امروز فرمانبر شده ام، ديروز بازدارنده بودم و امروز بازداشته گرديده ام. شما ماندن و زندگي كردن را دوست داريد و مرا نيامده است كه شما را وادار و مجبور به چيزي كنم كه خوش نداريد!» (12)



چيزي را كه خوش نداشتيد مبارزه و دفع دشمن و احياناً مرگ در راه شرف و انسانيت و عقيده بود. و نمي توان كسي را به تكامل و سعادت و نيكفرجامي و بهشت برين مجبور كرد.

نتيجه گيري


ثروت هاي بادآورده فتوحات ساليان گذشته، سياست هاي اقتصادي و جنگي ضد و نقيض خليفه دوم و تبعيض ها، قوم دوستي ها و اجحاف هاي گزاف، خليفة سوم و اطرافيانش از بني اميه، مردم را به رفاه طلبي و تن پروري و بي توجهي به ارزش هاي اسلامي و عدم فداكاري و تعصب و حميّت ديني كشانيده بود. عشق به حقيقت و عدالت، آنان را با شوق و شيفتگي به خدمت امام در آورد. جنگ جمل با پيروزي مردم حق طلب و عدالت دوست، و با شكست زر و زور و تزوير به پايان رسيد. استقرار امام در كوفه، عموم مردم و به ويژه غيرعربان را بيشتر به پيروزي حق و عدالت اميدوار كرد. اين مردم بيشتر از اميرالمؤمنين اشتياق به جنگيدن با معاويه داشتند. لذا سپاهي عظيم از كوفه به سوي شان به راه افتاد.



طبيعي است كه همه گونه افراد، با روحيه ها و گرايش هاي گوناگوني در ميان سپاه عظيمي، كه تا يكصدهزار نفر هم برآورد شده، وجود داشته باشد. بسياري از اينان به طمع پيروزي و نام، يا غنيمت و مال، به ميدان آمده بودند، عده اي هم منافقانه در ميدان جنگ حضور يافتند و عده اي هم مانند مالك اشتر، عمار ياسر، هاشم بن عتبه، ابن عباس، ابن التيهان و تني چند از افراد خالص و مؤمن به حقانيت امام، با كمال ايمان و اخلاص به جنگ گسيل شده بودند و بسياري از اين گونه افراد، در همان ميدان به شهادت رسيدند. جنگ حدود چهار ماه به درازا كشيد. تبليغات و توطئه هاي اختلاف افكنانة معاويه، رسوب هاي فرهنگي پيشين عادات و رفتار به دست آمده در سالهاي پس از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله، و سرانجام خستگي طول جنگ و بي نتيجه ماندن آن، بر عدة زيادي از افراد آزمند، كم خرد، ظاهربين، ساده انديش و سطحي نگر تاثير مخربي گذاشت و آنان را به چنان روحيات و رفتار با خودشان و با اميرالمؤمنين امام علي بن ابيطالب عليه السلام، واداشت. دستاورد و پيامد آن، تغيير موضع و روحيه اي بود كه از كوفيان به جا ماند. (13)



پي نوشت ها :

1- قول 60.

2- از خطبة 180.

3- خطبه 39.

4- از خطبه 71.

5- از خطبه 97.

6- از خطبه 106.

7- از خطبه 118.

8- از خطبه 125.

9- از خطبه 131.

10- از خطبه 28.

11- از كلام 69.

12- از كلام 208.

13- مفاد آية 6 سورة انفال.


 

منبع:
مرکز اطلاع رسانی آل البیت/ نشريه النهج شماره 15-16

شیوه نظارت حکومتی امام علی علیه‌السلام

 

در اسلام غدیر، حکومت ملکِ طلقِ حاکم نیست. اصلا ملک او نیست، عاریت است و امانت. تمام کسانی که در این حکومت، پست و مقام دارند، امانت دارانند. در فرهنگ علوی، پست و منصب، صراط است؛ نه نردبان ترقی و ثروت. اسلام علی، امانت را ضدّ خیانت می داند و «خیانت را در آتش.»

 

 شیوه نظارت حکومتی امام علی علیه‌السلام

 

 

در اسلام غدیر، حکومت ملکِ طلقِ حاکم نیست. اصلا ملک او نیست، عاریت است و امانت. تمام کسانی که در این حکومت، پست و مقام دارند، امانت دارانند. در فرهنگ علوی، پست و منصب، صراط است؛ نه نردبان ترقی و ثروت. اسلام علی، امانت را ضدّ خیانت می داند و «خیانت را در آتش[1]».

علی (علیه السلام) علاوه بر اینکه خودش به طور مستقیم بر کارگزاران و عاملانش آگاهی و اشراف دارد، جاسوسان و مخبرانی هم برمی گزیند تا به شکل نامرئی و پنهانی، عاملان و پست دارانِ حکومتی و رفتارشان را رصد کنند و به امام گزارش کنند.

در اسلام غدیر، حکومت ملکِ طلقِ حاکم نیست. اصلا ملک او نیست، عاریت است و امانت. تمام کسانی که در این حکومت، پست و مقام دارند، امانت دارانند.

در فرهنگ علوی، پست و منصب، صراط است؛ نه نردبان ترقی و ثروت. اسلام علی، امانت را ضدّ خیانت می داند و «خیانت را در آتش»

در فرهنگ غدیر، بر مردم و رفتار مردمان، جاسوس نمی نهند، بلکه بر کارگزاران و حاکمان جاسوس می گزارند.

شبکه بازرسی مخفی و علنی حکومت علی، بر مردم نبود، بلکه بر خود حکومت و حاکمان بود.

در چند جای نهج البلاغه و دیگر کتب، نامه هایی می بینیم که امام (علیه السلام) برای عاملانش در شهرها و کشورهای مختلف می نویسد و از واژه «عین: جاسوس» یا «عیون: جاسوسان» استفاده می کند. جاسوسانم برایم خبر آورده اندکه تو (ای والی و ای حاکم) چنین و چنان کرده ای[2]!

در عهدنامه اش، به مالک اشتر فرمان می دهد که به عنوان یک تدبیر مدیریتی، جاسوسانی امین برگزیند. چنان که پیشتر گفتیم، امام (علیه السلام) جاسوس را بر کارگزاران و کارمندان می گمارد، نه رعیّت و مردمان.

جاسوسانِ علی، بر حکومتند برای مردم، نه بر مردم برای حکومت.

با فرستادن جاسوسان و نیروهای مخفی راستگو و باوفا، کارهای کارمندان و کارگزارانت را زیر نظر بگیر. بازرسی مداوم پنهانی، سبب می شود که آنان به امانت داری و مدارا کردن به زیردستان تشویق شوند. اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر، اگر یکی از آنها دست به خیانت زد و ماموران سرّی تو، متّفقا چنین گزارشی دادند، به همین مقدار از شهادت اکتفا کن و او را تازیانه بزن و به مقدار خیانتی که کرده کیفر کن[3].

امام (علیه السلام) نامه ی دیگری برای عثمان بن حنیف، استاندار بصره می نویسد و او را بسیار عتاب می کند:

ای پسر حنیف! برایم خبر آورده اند که ثروتمندی از اهل بصره تو را مهمان کرده است، تو نیز شتابان پذیرفتی. سفره ای رنگین و پربار. افسوس، گمان نمی کردم که تو کسی باشی که بر سفره ای حاضر شوی که جای فقیران بر سر آن خالیست و توانگران اطرافش را گرفته اند و پر کرده اند[4].

شلاق انتقاد علی بر مردم نیست، بر نیروها و کارگزارانی است که خودش انتخابشان کرده است. و طرفه آنکه، او را عتاب می کند که بر سفره ای نشسته ای که فقیران اطرافت نبوده اند! مشکل علی با سفره نیست، مشکلش با سفره نشینان است.

شگفتی در شگفتی!



به علی (علیه السلام) خبر می دهند، ابن هرمة، متصدی امور اقتصادی منطقه اهواز، رشوه گرفته و در بیت المال خیانت کرده است.

امام (علیه السلام) فورا به رفاعه، فرماندار ناحیه ی اهواز نامه ای می نویسد و دستور حکومتی صادر می کند. این دستور بسیار شگفت و طاقت سوز است. آن امامی که در برابر فقیران و یتیمان اشک می ریزد و فروتنی می کند، در قبال کسی که به مال یتیم دست درازی کرده باشد، با قاطعیت و اقتدار تمام برخورد می کند. قسمتی از نامه این چنین است:

ای رفاعه! زمانی که نامه ام را خواندی، درباره ی ابن هرمة مسوول بازار اهواز چنین کن:

بلافاصله عزلش کن، مسامحه و مماشات نکن، و او را چنانکه هست، بی کم و بیش به مردم معرفی کن. او را حبس کن، و اگر در مجازات او کوتاهی کنی خودت را عزل می کنم، این حکم خداست و باید اجرایش کنی.

او را در نماز جمعه پیش چشم مردم شلاق بزن تا مردم ببینند. او را در کوچه ها و بازار اهواز بگردان تا همه ببینند و هرکس طلبی و مدرکی دارد، طلبش را از او بستاند.

پایش را در زنجیر کن و به جز وقت نماز، زنجیرش را باز نکن. در زندان ملاقاتی نداشته باشد تا راه پاسخگویی به دادگاه را به او نیاموزند و او را به آزادی امیدوار نکنند.

شبانگاهان وقتی زندانیان را برای هواخوری بیرون می بری او را نبر، مگر بترسی که بمیرد. اگر بدنش کشش داشت یک ماه بعد، یک نوبت دیگر هم 35 ضربه شلاق به او بزن.

گزارش عملکردت را در این باره برایم مکتوب بفرست و بگو که بعد این خائن چه کسی را انتخاب کرده ای[5].

حساسیت امیرالمومنین (علیه السلام) درباره اموال عمومی، بسیار عجیب است. عقول در برابر این نامه امام مبهوت می ماند.

دقت کنید! امام نه تنها به فرماندار بصره دستور مخفی کردن و پوشاندن مساله را نمی دهد بلکه فرمان می دهد او را رسوا کند تا همه بدانند و بشناسند. او خیانت کرده و آبروی حکومت دینی و خدا را ریخته است، پس تو هم آبروی او را بریز.

دو نظریه اینجا هست. عده ای می گویند اگر متهمان مفاسد اجتماعی را معرفی کنید و صدایش را دربیاورید، آبروی حکومت دینی می رود و مردم بدبین می شوند.

اما نظر علی این است که اگر معرفی نکنید و صدایش را درنیاورید، آبروی حکومت دینی می رود و مردم بدبین می شوند!

در قسمتی از عهدنامه مالک، به او می آموزد:

اگر کسی از کارگزارانت و یا نزدیکانت خیانتی کرد و به اموال مردم و بیت المال مسلمانان دست درازی کرد، او را به خواری و مذلت بکش، و نشان خیانت را بر او ببند و گردن بند ننگ و تهمت را بر گردنش بیفکن[6].

یعنی او را به جامعه و رعیت معرفی کن، تا بشناسندش و آبرویش را بریز تا مایه عبرت دیگران شود.

شاید در نگاه اولیه، تناقض و پارادوکسی به ذهن برسد. در متون دینی بر حفظ آبروی مسلمان تاکید فراوان شده، و آبروی او را آبروی خدا دانسته اند[7].

خود امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه در باب حفظ آبروی مومن می گوید:

هرکس از شما بتواند خدا را در حالی ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک باشد و زبانش از عرض و آبروی مسلمانان سالم بماند، باید چنین کند[8].

اگر آبروی مسلمان محترم است و باید محافظت شود، چگونه است که در اینجا، آبروی کارگزار مسلمان حکومت علی محترم نیست و باید ریخته شود؟

به مثال و حکایت زیر توجه کنید. کلید راهگشای بسیاری از پرسش هاست. ابوالعلاء معرّی، دانشمندی نامسلمان بود. وی هم عصر سید مرتضی بود. روزی برای سید نامه ای اعتراضین نوشت و گفت: فقه دینِ شما دارای تناقض است. این چگونه دینی است که احکامش با هم تناقض دارند؟!

در جایی از فقه می گویید، اگر کسی در سانحه یا تصادفی موجب قطع دست کسی شد، باید پانصد سکه طلا بپردازد. یعنی در فقه شما، دیه ی یک دست، 500 سکه ی طلاست.

اما در جای دیگری از فقه شما آمده که اگر انسانی دزدی کرد و حتی دینار دزدید، (اگر شروط خاص شرکت را داشت)، باید دستش را قطع کرد.

این تناقض است. اگر دیه یک دست، معادل 500 سکه طلاست، اینجا هم باید بگویید اگر کسی 500 سکه دزدید دستش را قطع می کنیم، نه سکه.

ابوالعلاء این اشکال خود را در قالب یک شعر برای سید مرتضی نوشت:

يد بخمس‏ مئين عسجد وديت‏ ما بالها قطعت في ربع دينار



سید مرتضی هم در جوابش شعری نوشت:

عزّ الامانة أغلاها و أرخصها ذلّ الخيانة فانظر حكمة البارى‏



سید به او گفت: نه اشتباه نکن، تناقض نیست. اینجا ما درباره یک دست صحبت نمی کنیم، بلکه سخن یر سر دو دست متفاوت است. یک جا دست انسانی امین است که مظلوم واقع شده و در سانحه ای قطع شده و آسیب دیده است. ولی در جای دیگر دست یک انسان خیانتکار است که سرقت کرده است. دو دست است، یکی دست صالح و دیگری دست ناصالح. و در نگاه شارع، ارزش دست سارق با دست صالح یکی نیست و متفاوت است.

در بحث ما هم ماجرا از همین قرار است. با دو انسان روبرو هستیم. امیرالمومنین (علیه السلام) به ما می آموزد مسلمانی که بر امور مسلمانان و ارزاق و اموال آنان رهبری، مدیریت و تصدی می کند، اگر خیانت کرد، ریختن آبروی او فریضه است نه حفظ و استتار او.

ترحم بر پلنگ تیزدندان ستم کاری بود بر گوسفندان

چنین است که عدلِ غدیری، در اینجا هم صیقل خوردگی و درخشندگی خود را برمی نُماید و خِرد را خیره و مدهوش می کند. البته در همان فرمان های سخت گیرانه و طاقت سوز حضرت، باز هم انصاف و عدالت در اوج و شکوه خود قرار دارد. جملاتی مانند: «او را مواخذه کن بی کم و بیش» و یا «او را برای هواخوری به بیرون زندان مبر، مگر وقتی که ترس از مردنش داشته باشی».

اینها همان انصاف در تنبیه است. تنبیه کردن علی (علیه السلام) هم برای بیدار کردن است و هوشیاری؛ کینه ورزی و حقد و عقده های فروخفته نیست. علی (علیه السلام) هنگامی که امر به چوب زدن و تازیانه هم می دهد، بدان فخر و مباهات نمی کند و فرحناک نیست. در فرمانش به مالک اشتر می گوید:

«از مواخذه کردن و عقاب کردن گناهکاران، سرمست و شادان مشو[9].»

عِقابش کن، چون مکلفی فرمان خداوندی را اجرا کنی، و از شلاق زدن و مواخذه کردنش در درونت شادمان مباش.

رفتار علی، عدل است و تعادل. عقاب بلابیان نمی کند و بدون مقدمات از مردمان و کارگزاران توقع نتایج ندارد. رفتار او که حجت خداست، برگرفته از رفتار خداست:

«خداوند جز متناسب با طاقت و توان آدمی، تکلیف نمی کند.[10]»

کارمندان و دولتمردان اگر به لحاظ مالی تامین نباشند، چشم به اموال مردم می دوزند. آنان اگر نیازمند باشند، به دور اشراف و ثروتمندان جمع می شوند و اغنیا را به خود نزدیک می کنند.

امیرالمومنین (علیه السلام) در عهدنامه اش به مالک اشتر می فرماید:

به کارگزاران و کارمندانت حقوق کافی و فراوان بده؛ زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویت می کند و از خیانت در اموالی که زیردست آنهاست بی نیاز می سازد. و تو نیز در صورت نافرمانی از دستورهایت، بر آنها حجت داری و می توانی آنان را مواخذه کنی[11].

امام (علیه السلام) در نامه ای به یکی از متصدیان خراج و گردآورنده ی مالیات چنین نوشته است:

بدان برای تو در این زکات، نصیب مشخص و حق معینی است... همان گونه که ما حق تو را چنان که باید و شاید می دهیم، تو هم باید به حقوق آنان وفادار باشی[12].

بازرسی کارگران و فرمانداران، از نظارت های همیشگی امام بود. حضرت بازرسانی خبره و متعهد از افرادی پاک و امین برگزیده بود که به صورت آشکار و پنهان بر کار فرمانداران و متولیان امور، نظارت داشتند و تمام اعمال آنان را روزانه به امام گزارش می دادند.

در نامه ای به مالک بن کعب[13]، یکی از فرمانداران خود، به وی دستور می دهد که شخصی را به جای خویش گذاشته، خود با شماری از یارانش، به شهرهای عراق برود و درباره ی کارگزاران حضرت، رفتار و عملکرد آنان در فاصله ی بین دجله و عذیب، تحقیق کند؛ سپس به محل حکومت خویش بازگردد و گزارش رفتار کارگزاران را به وی بدهد[14].

در عهدنامه ی مالک اشتر، ابتدا وی را به انتخاب افراد شایسته ماموریت می دهد، و پس از آن می فرماید:

پس در انتخاب آنان، هرگز به فراست و خوش بینی و خوش گمانی تکیه مکن، زیرا افراد زرنگ، راه جلب نظر و خوش بینی زمامداران را با ظاهر سازی و خوش خدمتی خوب می دانند؛ در حالی که ورای این ظاهر جالب، هیچ گونه امانتداری و خیرخواهی وجود ندارد[15].

سپس به وی دستور می دهد:

با فرستادن ماموران مخفی راستگو و باوفا، کارهای آنان را زیر نظر بگیرد؛ زیرا مراقبت و بازرسی مداوم و پنهانی، سبب می شود که آنان به امانتداری و مدارای با مردم وادار شوند. اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر. اگر یکی از آنان به خیانت دست زد و ماموران مخفی تو به اتفاق چنین گزارشی دادند، به همین مقدار از شهادت بسنده کنو او را زیر تازیانه ی کیفر بگیر و به مقدار خیانتی که انجام داده، او را مجازات کن؛ سپس وی را در مقام خواری و مذلّت بنشان و نشانه ی خیانت را بر او بنه و گردنبند ننگ و بدنامی را به گردنش بیفکن، تا عبرت دیگران شود[16].

آن حضرت در نامه ای به یکی از کارگزارانش نوشته است:

به من درباره ی تو گزارشی رسیده است که اگر انجام داده باشی، پروردگارت را به خشم آورده ای. امامت را عصیان کرده ای و امانتی را که به تو داده شده، به رسوایی کشیده ای[17]!

در نامه ای به منذر بن جارود، فرماندار خود در اصطخر نوشته است: به من گزارش داده اند که کارهای حکومتی را رها کرده، به لهو و لعب و صید و شکار می پردازی و به تفریح و گردش می روی و در اموال عمومی و خداوند دست خیانت دراز کرده، به خویشاوندانت داده ای؛ گویی که میراث پدر و مادر تو است. به خدا سوگند! اگر این گزارش درست باشد، شتر خویشاوندانت و بند کفشت از تو بهتر خواهند بود و بدان که لهو و لعب مورد رضای خداوند نیست و خیانت به مسلمانان است[18].

سپس او را برکنار و مجازات کرد. در موارد دیگری نیز حضرت به کارگزارانش نامه هایی نوشته که نشان می دهد به شدت مراقب آنها بوده و بر آنها ماموران مخفی گمارده است که گزارش هایی را درباره ی رفتارشان به امام می داده اند[19].

تشویق و تنبیه کارگزاران نیز از دیگر راه های مراقبت از آنها بود که علی (علیه السلام) به آن حساسیت نشان می داد و کارگزارانی که در حوزه ی فرمانداری خویش به درستی رفتار می کردند، تشویق می کرد و آنان را که خیانت می ورزیدند، سخت کیفر می داد و تنبیه و برکنار می کرد.

امام در دستوری به مالک اشتر، در مورد تشویق و تنبیه کارگزاران می فرماید: هرگز نباید نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان باشند که میل نیکوکار را در نیکی گم می کند و بدکردار را به بدی وامیدارد. هریک از آنها را مطابق کاری که انجام داده اند، پاداش و جزا بده[20].

از نظر امام، تشویق بجا، و تنبیه مناسب، نیکان را به تلاش و درست کاری بیشتر تشویق می سازد و بدان را از کارهای ناشایست باز می دارد و متنبه می سازد.

از نظر علی (علیه السلام) تشویق و تنبیه و پاداش و مجازات، باید درست و به اندازه و متناسب با کارشان انجام شود؛وگرنه نتیجه ی آن عکس خواهد بود و موجب گمراهی آنان می شود. امام درباره ی مجازات و تنبیه بیش از حد می فرماید:

افراط در سرزنش، لجاجت را افزون تر می سازد[21].

نقل است که امیرمومنان (علیه السلام) به قنبر فرمان داد تا مردی را حدّ بزند. قنبر چند تازیانه بیش تر از حدّ تعیین شده بود بر محکوم زد. حضرت چون دید قنبر از حدّ تعیین شده فراتر رفته، وی را سرزنش کرد و آن چند تازیانه را بر خود قنبر زد[22].

البته یک نکته در اینجا قابل تامل است. در فرهنگ علوی، گناهان و گناهکاران به دو دسته تقسیم می شوند. گناهان و گناهکاران فردی، «حق الله»؛ و گناهان و گناهکاران اجتماعی، «حق الناس».

در میان گناهان و گناهکاران اجتماعی،شاخه ای وجود دارد به نام گناهان و گناهکاران حکومتی- دولتی.رویکرد امام با این گروه ها، گناهشان و عقاب کردنشان بسیار متفاوت است.

حکایت نقل شده از قنبر، عقاب کردن انسانی بود با گناهی از نوع اول. ولی بحث ما در این قسمت، از گناهان دسته ی دوم . گناهکاران ویژه دسته ی دوم است، یعنی حکومتی- دولتی.

حضرت وقتی می دید موانع بازدارنده ای که بر سر راه کارگزاران قرار داده تا آن ها ستم و فساد و خیانت نکنند، تاثیری نداشته، با گزارش هایی که از طرف ماموران مخفی می رسید، خیانتکاران را متناسب با آن مجازات می کرد. برخی را فقط با نوشتن نامه ی سرزنش آمیز تنبیه می کرد؛ مانند: عثمان بن حنیف، فرماندار خویش در بصره که مرتکب اشتباه شد و به مهمانی ثروتمندان رفته، بر سر سفره ی رنگارنگ نشسته و رعایای فقیر و گرسنه را از یاد برده بود[23].

آن گاه که شنید منذر بن جارود عبدی خیانت کرده است، او را سخت توبیخ و بلافاصله از کار برکنار کرد[24]. همچنین وقتی سوده ی همدانی نزد حضرت آمد و از عامل و کارگزار وی شکایت کرد و گزارشی از رفتار وی را به امام داد، حضرت نامه ای نوشت و به سوده ی همدانی داد که در آن، کارگزار خویش را سرزنش و از کار برکنار کرده بود[25].

این نشان می دهد که فقط ماموران مخفی نبودند که رفتار کارگزاران را زیر نظر داشتند و به علی (علیه السلام) گزارش می دادند؛ بلکه افراد عادی نیز بر اثر اعتماد و اطمینان به عدالت علی (علیه السلام) به این کار دست می زدند و اگر حضرت به درستی گزارش آنان اطمینان می یافت، بی معطلی و تاخیر، کارگزارانش را از کار برکنار می کرد[26].

با همه ی این ها حضرت امیر (علیه السلام) به صورتی دقیق و سختگیرانه، به حسابرسی کارگزاران خویش می پرداخت و در نامه هایی که به آنان می نوشت، جمله ی «إرْفَعْ إلَیَّ حِسابَک؛ گزارش حساب ها و عملکرد {بیلان کارت} را برایم بفرست[27]»، را فراوان به کار می برد.

زیاد، کارگزار حضرت در فارس بود. حضرت برای آگاهی از اوضاع و احوال وی، ماموری را فرستاد و به او دستور داد پس از حسابرسی کامل، آن چه را زیاد گرد آورده است نزد من بیاور. زیاد، گزارش نادرستی به مامور داد. امام از طریق دیگر ماموران خویش دانست که زیاد گزارشی نادرست به مامور وی داده است؛ از این رو نامه ای به وی نوشت و فرمود:

ای زیاد! به خدا سوگند! تو دروغ گفته ای و اگر خراج و مالیاتی را که از مردم گرفته ای، کامل نزد ما نفرستی، بر تو بسیار سخت خواهیم گرفت و مجازات سختی خواهی دید؛ مگر این که آن چه گزارش داده ای، محتمل باشد[28].

پی نوشت ها:
[1] قال امیرالمومنین (علیه السلام): «... الخیانة فی النّار»؛ کافی، ج 2، ص338.

[2] نگر: نهج البلاغه، نامه 33: « فَإِنَ‏ عَيْنِي‏ بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَي‏... »؛ بحارالانوار، ج 33، ص141: «فَقَدْ أَنْبَأَتْنِي‏ عُيُونِي وَ أَتَتْنِي الْكُتُب‏...».

[3] «وَ ابْعَثِ‏ الْعُيُونَ‏ مِنْ‏ أَهْلِ‏ الصِّدْقِ‏ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَل»؛ نهج البلاغه، (صلی الله علیه و آله و سلم) 430، ک 53.

[4] «أمَّا بَعدُ، يابنَ‏ حُنَيفٍ‏، فَقَدْ بلَغَنِي أنَّ رَجُلًا من فِتيَةِ أهْلِ البَصْرَةِ دَعاكَ إلى مأْدُبَة، فأسْرَعْتَ إليْها، تُسْتَطَابُ لكَ الألوَانُ، وتُنْقَلُ إليْكَ الجِفْانُ، وما ظَنَنْتُ أنَّك تُجِيبُ إلى طَعامِ قَوْمٍ عائِلُهم مَجْفُوٌ، وغَنِيُّهُم مَدْعُو»؛ نهج البلاغه، (صلی الله علیه و آله و سلم) 416، ک 45.

[5] «وَ عَنْ عَلِيٍّ ع: أَنَّهُ اسْتَدْرَكَ عَلَى ابْنِ هَرْمَةَ خِيَانَةً وَ كَانَ‏ عَلَى‏ سُوقِ‏ الْأَهْوَازِ فَكَتَبَ‏ إِلَى‏ رِفَاعَةَ فَإِذَا قَرَأْتَ كِتَابِي هَذَا فَنَحِّ ابْنَ هَرْمَةَ عَنِ السُّوقِ وَ أَوْقِفْهُ لِلنَّاسِ وَ اسْجُنْهُ وَ نَادِ عَلَيْهِ وَ اكْتُبْ إِلَى أَهْلِ عَمَلِكَ لِتُعْلِمَهُمْ رَأْيِي فِيهِ وَ لَا تَأْخُذْكَ فِيهِ غَفْلَةٌ وَ لَا تَفْرِيطٌ فَتَهْلِكَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ذَلِكَ وَ أَعْزِلُكَ أَخْبَثَ عُزْلَةٍ وَ أُعِيذُكَ بِاللَّهِ مِنْ ذَلِكَ فَإِذَا كَانَ‏

يَوْمَ الْجُمُعَةِ فَأَخْرِجْهُ مِنَ السِّجْنِ وَ اضْرِبْهُ خَمْسَةً وَ ثَلَاثِينَ سَوْطاً وَ طُفْ بِهِ فِي الْأَسْوَاقِ فَمَنْ أَتَى عَلَيْهِ بِشَاهِدٍ فَحَلِّفْهُ مَعَ شَاهَدِهِ وَ ادْفَعْ إِلَيْهِ مِنْ مَكْسَبِهِ مَا شُهِدَ بِهِ عَلَيْهِ وَ مُرْ بِهِ إِلَى السِّجْنِ مِهَانًا مَقْبُوضاً وَ احْزِمْ رِجْلَيْهِ بِحِزَامٍ وَ أَخْرِجْهُ وَقْتَ‏ « (1)» الصَّلَاةِ وَ لَا تَحُلْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مَنْ يَأْتِيهِ بِمَطْعَمٍ أَوْ مَشْرَبٍ أَوْ مَلْبَسٍ أَوْ مَفْرَشٍ وَ لَا تَدَعْ أَحَداً يَدْخُلُ إِلَيْهِ مِمَّنْ يُلَقِّنُهُ اللُّدَدَ « (2)» وَ يُرَجِّيهِ الْخَلَاصَ فَإِنْ صَحَّ عِنْدَكَ أَنَّ أَحَداً لَقَّنَهُ مَا يَضُرُّ بِهِ مُسْلِماً فَاضْرِبْهُ بِالدِّرَّةِ وَ احْبِسْهُ حَتَّى يَتُوبَ وَ مُرْ بِإِخْرَاجِ أَهْلِ السِّجْنِ إِلَى صَحْنِ السِّجْنِ فِي اللَّيْلِ لِيَتَفَرَّجُوا غَيْرَ ابْنِ هَرْمَةَ إِلَّا أَنْ تَخَافَ مَوْتَهُ فَتُخْرِجُهُ مَعَ أَهْلِ السِّجْنِ إِلَى الصَّحْنِ فَإِنْ رَأَيْتَ لَهُ طَاقَةً أَوِ اسْتَطَاعَةً فَاضْرِبْهُ بَعْدَ ثَلَاثِينَ يَوْماً خَمْسَةً وَ ثَلَاثِينَ سَوْطاً بَعْدَ الْخَمْسَةِ وَ ثَلَاثِينَ سَوْطاً الْأُولَى وَ اكْتُبْ إِلَيَّ بِمَا فَعَلْتَ فِي السُّوقِ وَ مَنِ اخْتَرْتَ بَعْدَ الْخَائِنِ وَ اقْطَعْ عَنِ الْخَائِنِ رِزْقَه‏»؛ دعائم الاسلام، ج 2، ص 532 – مستدرک الوسائل، ج 17، ص403.

[6] «...وَ تَحَفَّظْ مِنَ‏ الْأَعْوَانِ‏ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَة...»؛ نهج البلاغه، ص462، ک 53.

[7] ن . ک : امالی مفید، ج 2، ص338 – اعلام الدین، ص303 – وسائل الشیعه، ج 8 ، ص606.

[8] «فَمَنِ‏ اسْتَطَاعَ‏ مِنْكُمْ‏ أَنْ‏ يَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ فَلْيَفْعَل‏»؛ نهج البلاغه، ص297، خ 176.

[9] «وَ لَا تَبْجَحَنَ‏ بِعُقُوبَة»؛ نهج البلاغه، ص426، ک 53.

[10] «لَايُكَلّفُ‏ اللَّهُ‏ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»؛ سوره بقره، آیه 286.

[11] «ثُمَ‏ أَسْبِغْ‏ عَلَيْهِمُ‏ الْأَرْزَاقَ‏ فَإِنَّ ذَلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ وَ حُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَك‏ »؛ نهج البلاغه، ص430، ک 53.

[12] «إِنَ‏ لَكَ‏ فِي‏ هَذِهِ‏ الصَّدَقَةِ نَصِيباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً شُرَكَاءَ أَهْلَ مَسْكَنَةٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِي فَاقَةٍ وَ إِنَّا مُوَفُّوكَ حَقَّكَ فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُم‏»؛ نهج البلاغه، ص311، ک 26.

[13] در بعضی منابع تاریخی، به اشتباه کعب بن مالک ثبت شده است.

[14] تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص204.

[15] نهج البلاغه، ص426، ک 53

[16] همان.

[17] نهج البلاغه، ص380، ک 40.

[18] انساب الاشراف، بلاذری، ج 2، ص391.

[19] ر. ک : نهج البلاغه، نامه های 70، 45، 44، 34، 20، 18، 3- انساب الاشراف بلاذری، بلاذری، ج 2، ص390، 398، 397- تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص204 – ربیع الابرار، زمخشری، ج 2، ص719.

[20] نهج البلاغه، ص490، ک 53.

[21] غررالحکم، ص16، ح 441.

[22] کافی، ج 7، ص260.

[23] نهج البلاغه، ص396، ک 45.

[24] نهج البلاغه، ص482، ک 71

[25] همان.

[26] العقد الفرید، ج 1، ص336.

[27] انساب الاشراف، ج 2، ص397 – نهج البلاغه، ص460 ، ک 40.

[28] انساب الاشراف، ج 2، ص390 – تاریخ الیعقوبی، ج2، ص204.


منبع:
مرکز اطلاع رسانی آل البیت/ هزار، علیرضا، بُعد انسانی - اجتماعی غدیر، قم، انتشارات دلیل ما، 1387، چاپ اول، صص 115 -

چهارشنبه, 19 مهر 1396 14:44

مـسلمانان چرا شـکست خـوردند؟

مـسلمانان چرا شـکست خـوردند؟

 

مـسلمانان پس از اقـامه نـماز صبح‌ بسوی‌ «حنین‌» که سرزمین گود و دارای مخفی‌گاه عجیبی بوده است، رهسپار شـدند بـرای تـنگی راه، مسلمانان‌ مجبور‌ شدند که از راههای مختلف وارد شوند، و عامل پیروزی دشمن این شدند که‌ از‌ تـاریکی‌ هـوا، و مـتفرق بودن سربازان اسلام استفاده نموده یک مرتبه از مخفی‌گاه‌ها بیرون ریختند، و بر مسلمانان‌ حمله‌ نـمودند، در پیـشاپیش سربازان اسلام گروه «بنی سلیم» که بسر کردگی «خالد‌ بن‌ ولید‌» بود، و در پشـت‌ سر آنـان مـشرکان قریش که تازه اسلام آورده بودند، قرار گرفته بودند، دو‌ فوج‌ نامبرده‌ هنگامی که تاب مقاومت بـا خـود ندیدند پا به فرار گزارده، و فرار آنها سبب‌ شد‌ که روحیه فوجهای دیگر که پشـت‌ سر آنـها بـودند، ضعیف شده و آنها نیز فرار را برقرار انتخاب‌ کردند‌.

 

شکست مسلمانان، شکست، جنگ

 

 


لقد‌ نصرکم‌ الله فـی مـواطن کـثیرة و یوم حنین اذا اعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا و ضاقت علیکم‌ الارض بما رحبت ثم و لیتم مـدبرین.(‌ ‌‌‌تـفسیر‌ قرآن کریم-سوره توبه-آیه‌های 25-)27
:خداوند شما را در جاهای زیادی یاری‌ نمود، (خصوصا)روز «حنین‌» هنگامی که‌ زیادی افراد شما را بـه تعجب درآورد ولی شما را از چیزی بـی‌نیاز نـساخت(و اصلا بدرد نخورد) و زمین با وستعتش بر شما تنگ آمد و بالنتیجه بشت بدشمن کردید و برگشتید.
ثم‌ انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین و انزل هجنودا لم تروها و عذب الذین کفروا و ذلک جزاء الکافرین؛
سـپس خدا آرامش خود را بر رسولش و مؤمنان نازل نمود،و سپاهی را که شما‌ ندیدید‌ (فرشتگان)فروفرستاد،کافران را معذب نمود و پاداش کافران همین است.
ثم یتوب من بعد ذلک علی من یشاء و الله غفور رحیم؛ سپس خـدا تـوبه کسی را که بخواهد می‌پذیرد‌ و خدا‌ بخشاینده و مهربانست.
در سال هشتم هجرت پس از فتح مکه در ماه شوال، پیامبر اسلام بر آن شد که طائفه بت پرستان«هوازن» و «ثقیف»را دعوت باسلام کند، و هرگاه‌ شدت‌ عـمل و مـقاومت نشان دادند، کار را با جنگ خاتمه دهد،اتفاقا پیامبر اکرم مجبور شد از در مبارزه وارد گردد، با ده‌هزار سرباز کارآزموده و جنگ دیده راه سرزمین«حنین‌» را‌ پیش‌ گرفت، سربازان اسلام سه برابر‌ سـربازان‌ دشـمن‌ بوده و از هر نظر مجهزتر بودند، زیادی نفرات موجب غرور آنان شد، و چنین تصور کردند، تنها وسیله پیروزی کثرت قوا است‌، و با‌ خود‌ می گفتند، با داشتن این نفرات با سـابقه مـمتدی‌ کـه‌ ما در سرکوبی دشمن در ظرف هـشت سـال داریـم، و قهرمانانی که تا حال در این جبهه‌ها تربیت کرده‌ایم، قطعا‌ و صد‌ درصد‌ ما پیروزیم!

سربازان دشمن اگرچه کمتر بودند ولی دو عامل‌ مهم آنـان را در طـریق مـقاومت کمک می کرد، یکی اینکه آنها در جنگ آزموده و کـار کـشته‌تر بودند، لذا‌ فرمانده‌ سپاه‌ دشمن(مالک) گفت: تا حال کسانی که با محمد جنگ کرده و سرکوب‌ شده‌اند‌، مردمان بی‌تجربه‌ای بودند و اطـلاع از امـور جـنگی نداشتند، و دیگری این بود که فرمانده سپاه دشمن دستور‌ داده بود‌ که تمام سربازان و جنگجویان، زنان و اموال و احشام خود را همراه خود آورند‌ و پشت‌ سر‌ قرار‌ دهند تا جنگجویان روی عـلاقه بـه نـاموس و ثروت راه فرار پیش نگیرند، انصافا اینکار‌، یک‌ عمل‌ ابتکارآمیز و کم‌سابقه‌ای بـود،و از نـبوغ و سیاست فرمانده لشکر که به اتفاق آراء از میان سران‌ طوائف‌«هوازن»و«ثقیف»انتخاب گردیده بود، حکایت می کرد.

مـسلمانان پس از اقـامه نـماز صبح‌ بسوی‌«حنین‌»که سرزمین گود و دارای مخفی‌گاه عجیبی بوده است، رهسپار شـدند بـرای تـنگی راه، مسلمانان‌ مجبور‌ شدند که از راههای مختلف وارد شوند،و عامل پیروزی دشمن این شدند که‌ از‌ تـاریکی‌ هـوا،و مـتفرق بودن سربازان اسلام استفاده نموده یک مرتبه از مخفی‌گاه‌ها بیرون ریختند،و بر مسلمانان‌ حمله‌ نـمودند،در پیـشاپیش سربازان اسلام گروه«بنی سلیم» که بسر کردگی «خالد‌ بن‌ ولید‌»بود،و در پشـت‌سر آنـان مـشرکان قریش که تازه اسلام آورده بودند،قرار گرفته بودند،دو‌ فوج‌ نامبرده‌ هنگامیکه تاب مقاومت بـا خـود ندیدند پا بفرار گذارده،و فرار آنها سبب‌ شد‌ که روحیه فوجهای دیگر که پشـت‌سر آنـها بـودند،ضعیف شده و آنها نیز فرار را برقرار انتخاب‌ کردند‌.

مولف المنار می گوید: اصحاب رسول خدا در‌ جنگ‌ حنین‌ فرار نکرده و اینکه سپاه مسلمانان متفرق شدند و پشت‌ به دشمن‌ کردند، بر اثر حمله ناگهانی دشمن بـود که یک مرتبه آنها را غافلگیر کرد و آنان را مجبور نمود که‌ تجمع‌ و نظام‌ سربازی خود را از دست بدهند،
و این یک امر طبیعی‌ است هنگامی که انسان با یک بلای ناگهانی روبرو گردید، خواهی نـخواهی از جـای خود تکان خورد و به این سو‌ و آن سو‌ متوجه‌ می شود.

راستی حیرت‌آور است سربازانی که در شرائط بسیار سـخت مـانند«بدر»در برابر‌ دشمن‌ مقاومت میکردند،چطور شد که در این‌ جبهه‌ پیش‌ از آنـکه دسـت بـکار بزنند،و زورآزمائی نمایند‌،راه‌ فرار را پیش بگیرند و کار بجائی رسید که در جبهه جنگ فقط پیـامبر‌ بـاقی‌ مـانده بود با نه نفر‌ مستحفظ‌ نیرومند و با‌ ایمان‌ خود‌ که از آنجمله عـلی عـلیه السلام‌ و عباس‌ بن عبد المطلب بود که افسار مرکب رسول خدا در دست او‌ بود‌ و در این‌باره اشعاری چـند سـروده است‌:
نصرنا رسول الله فی‌ الحرب‌ تسعة و قد فرّمن قد فرّعنه‌ فاقشعوا‌
در چـنین مـوقع پیامبر خطرناکترین دقایق خود را میگذراند برای تـحریک احـساسات مـسلمانان‌ که‌ فرار کرده بودند، به «عباس‌» دسـتور‌ داد‌ کـه با آواز‌ بلند‌ صدا زند و بگوید: یا‌ معشر‌ المهاجرین و الانصار، یا اهل بیعة الشـجرة،یـا اصحاب سورة البقرة الی این تـفرون هـذا‌ رسول‌ الله
ای گـروه مـهاجر و انـصار،ای‌ صاحبان‌ بیعت شجرهء‌ رضوان‌(کـه‌ زیـر درخت مخصوصی با‌ پیامبر بیعت نمودند)و...کجا فرار مینمائید.
صدای رسای عـباس، احـساسات سربازی و مذهبی و وجدانی آنان را‌ تحریک‌ نـموده، از آنجا که اطلاع پیـدا‌ کـردند‌ که‌ رسول‌ خدا‌ زندهاست تـام بـرگشته‌،و پروانه‌وار‌ دور شمع وجود او گرد آمدند،ورق برگشت،دشمن پیروز و مغرور مرعوب هجوم و حمله و اجـتماع مـسلمانان‌ گردید‌،هر‌ فردی از آنها بـفکر جـان خـود افتاد‌ و از‌ زنان‌ و ثـروت‌ دسـت‌ برداشته‌، و با دادن تلفاتی،راه«طـائف»را پیـش گرفته،و در قلعهء«طائف»متحصن و شب و روز در انتظار حمله جدید پیامبر بودند-این بود خلاصهء نـبرد«حـنین»اینک به‌ بیان نکات آیات مـی‌پردازیم.

مـسلمانان چرا شـگست خـوردند

هـمواره هر اقلیتی در برابر هـر اکثریتی از خود فعالیت فوق‌العده‌ای نشان میدهند، غالبا اتحاد و اتفاق اقلیتها مورد تحسین طرف مقابل مـیگردد‌،و عـلت‌ آن روشن است،زیرا منظره نابودی خـود را هـر آن در بـرابر چـشم فـکر مشاهده مینمایند و بـرای حـفظ خود مجبورند آخرین تلاش را بنمایند،چه بسا اتفاق و کوششهای اقلیتها‌ به‌ نتیجه رسیده و اکثریت قابل تـوجیه را بـزانو درآوردهـ‌اند کم من فئة قلیلة غلبت فئة کـثیرة:

«چـه بـسا گـروه کـم بـر گروه زیاد پیروز‌ آمده‌اند‌،در برابر این اتفاق بایست‌ طرف‌ مقابل فریب کثرت جمیع را نخورد و کارهائی را که بایست انجام بدهد،در انجام دادن کوتاهی نورزد.

متون تاریخ برخی از علل طـبیعی شکست‌ خوردن‌ مسلمانان را نشان میدهد‌،زیرا‌ آنان بدون اینکه از تمرکز دشمن اطلاعی صحیح بدست بیاورند،براه رفتن خود ادامه دادند،
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) در بسیاری از غزوه‌ها، قبلا جاسوسهای کارآزموده‌ای می فرستاد تا از پنـاهگاها و تـمرکز قوای‌ دشمن‌، و تجهیزات آنها گزارشهائی بدست آورد، ولی در این جنگ بر اثر اصرار بعضی از مسلمانان چنین عمل احتیاطی صورت نگرفت در حالی که هوا نیمه روشن بود سربازان اسلام وارد بیابان‌ «حنین‌» شده، دشـمن‌ از بـی‌اطلاعی آنان استفاده کرد و از مراکز مخفی‌گاهای خود بیرون آمدند و بر مسلمانان تاختند.
در آیه مورد‌ بحث علت دیگری برای شکست ابتدائی مسلمانان ذکر شده و آن ایـنکه‌ مـسلمان‌ فکر‌ میکردند که تمام عـلت بـرای پیروزیهای آنها در جبهه‌های جنگ همان نیروهای ظاهری آنها بود، ولی غافل ‌‌از‌ آنکه همواره از طرف خدا مؤید بودند، و در سایه توجهات غیبی بر دشمن‌ چیره‌ میگشتند‌، بـرای اثـبات این موضوع شکست روز حـنین بـهترین گواه است که با داشتن نیرو و افراد زیاد با‌ یک شکست عجیبی روبرو شدند،و هرگاه نیروهای امداد غیبی آنها را کمک نمیکرد‌، هیچگاه قدرت پیروزی در‌ آنها‌ نبود.

هدف آیه این است که بـشر مـتوجه گردد، و هیچگاه خود را منفصل و بی‌نیاز از ذات مقدس خداوند نداند، و همواره به یاد آن دستگاه بزرگ باشند، و ملاحظه کند که چه رقم مسلمانان‌ از آنجا که مغرور به زیادی نیروها شده بودند، پس از چند لحظه شکست خـوردند، چـنانکه دشمن فـاتح،که روی همین جهت مواجه با شکست شد.

امروز نویسندگان معاصر جوانان ما را‌ به‌ اعتماد بنفس دعوت مـینمایند، ولی اگر منظور این باشد که انسان خود را مستقل و همه‌کاره تصور کـند و خـداوند و قـدرت بی‌پایان او را از نظر دور دارد، بطور مسلم این موضوع‌ ضربت‌ محکمی بر ایمان و روح خداشناس انسان وارد میسازد، ولی هرگاه مقصود از آن این بـاشد ‌کـه انسان بایست در عین توجه بخدا و استمداد از ذات مقدس او، هرگونه سستی‌ و تنبیلی‌ را از خود دور کند، و بـا یـک اسـتمداد غیبی و توکل بخدا، فعالیت خود را آغاز کرده و با ایمان به شایستگی خود، به موفقیت خـود امیدوار گردد، البته این‌گونه اعتماد‌ به‌ نفس‌ نه تنها چیزی نیست که‌ بـرخلاف‌ توحید‌ باشد، بلکه اسـاس مـوفقیتهای انسان روی همین مطلب است.

 گفتگو با مولف المنار

وی اصرار دارد که اصحاب رسول خدا در‌ جنگ‌ حنین‌ فرار نکرده و اینکه سپاه مسلمانان متفرق شدند و پشت‌ به دشمن‌ کردند، بر اثر حمله ناگهانی دشمن بـود که یک مرتبه آنها را غافلگیر کرد و آنان را مجبور نمود که‌ تجمع‌ و نظام‌ سربازی خود را از دست بدهند،
و این یک امر طبیعی‌ است هنگامی که انسان با یک بلای ناگهانی روبرو گردید، خواهی نـخواهی از جـای خود تکان خورد و به این سو‌ و آن سو‌ متوجه‌ می شود.

سپس می گوید شاهد اینکه پراکندگی آنها به منظور فرار از جنگ‌ نبوده‌ اینست که هنگامی که ندای عباس را شنیدند فورا جمع شدند و صفوف خود را مـنظم نـمودند، سپس‌ آیاتی‌ را‌ که در حق اصحاب پیامبر نازل گردید نیز مؤید گفتار خود قرار‌ داده‌ است‌.

جای شک نیست که گفتار مزبور صحیح نیست زیرا در خود آیه بهترین گواه‌ بـر‌ فـرار‌ آنها وجود دارد، و آن جمله:

ثم ولیتم مدبرین است که ترجمه فارسی آن چنین‌ است‌:
«شما ای مؤمنان در حالیکه پشت بدشمن کرده بودید،برگشتید،و دلیل بر اینکه‌ پشت‌ بدشمن‌ کردن آنها بمنظور فـرار بـود ایـنست که قرآن هنگامیکه میخواهد بـه سـربازان اسـلام دستور‌ بدهد‌ که از میدان جنگ فرار نکنند مطلب را با همین جمله بیان می‌کند‌ چنانکه‌ میفرماید‌:
اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تـولوهم الادبـار
:هـرگاه با سربازان کافر روبرو شدید،پشت‌ بآنها‌ مـکنید سـپس در ذیل آیه میرساند که هرکسی چنین کند،به غضب‌ الهی‌ گرفتار‌ میگردد و جایگاه او دوزخ است،چنانکه ملاحظه میفرمائید این جـمله و امـثال آن در قـرآن کنایه‌ از‌ فرار‌ است.

مقصود از نزول سکینه چیست؟

برخی از مفسران آن را به آرامش خاطر و ثبات‌ قلب‌ تفسیر کرده‌اند، در صورتی که هرگاه مقصود این باشد، این حالات قبلا در مهاجمین و سپاه دشمن نیز‌ وجـود‌ داشـت، در ایـنصورت اختصاص آن به رسول و مؤمنان بی‌وجه خواهد بود، بلکه از‌ آنجا‌ که این حـالت پیـامبر و مؤمنان بخدا نسبت‌ داده‌ شد‌، و در برخی از آیات علت نزول آن را‌ اخلاص‌ و ایمان و طهارت قلوب مؤمنان دانـسته چـنانکه مـیفرماید:
فعلم ما فی قلوبهم فانزل الله‌ السکینة‌ علیهم (الفتح:18):
«خداوند ایمان‌ مـو‌ خـلوص نـیت‌ آنها‌ را‌ دانست و لذا، طمأنینه و ثبات خاطری برای‌ آنها‌ فرستاد».

و در جای دیگر آن را سبب زیادی ایـمان مـعرفی نـموده و میفرماید:
انزل‌ السکینة‌ فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع‌ ایمانهم؛ 
خدا برای این‌ بـآنها‌ سـکینه و ثبات قلب داد که‌ بر‌ ایمان آنها افزوده شود، روی این جهات بایست گفت:

مـقصود از «سـکینه» هـمان‌ آرامش‌ خاطریست که انسان بوسیله آن‌ هیچگاه‌ نخدای‌ خود را فراموش‌ نمی کند‌، و همواره تمام فـعل و انـفعالات‌ خود‌ را منوط و بسته به اراده و مشیت او می داند، و هیچگاه منظور از «سکینه» ثبات خاطر مطلق‌ و اعـتماد‌ بـنفس کـه مؤمن و کافر در آن‌ یکسانند‌ نیست.

روی‌ این‌ بیان‌ روشن می گردد که مراد‌ از «مؤمنان» که بـر آنـها «سکینه الهی» نازل گردیده همان چند نفری بودند که تا‌ آخرین‌ لحـظه بـا پیـامبر در مقام دفاع‌ بودند‌، و ابدا‌ فکر‌ فرار‌ در مخیله آنها‌ نبود‌، زیرا آنان بر اثر داشتن، نـیت پاک و ایـمان خـالص، شایسته چنین لطف الهی بودند، و اما گروهیکه‌ بزرگترین‌ معاصی‌ الهی را مرتکب شـده و پشـت به دشمن کره‌ بودند‌؛ هیچگاه‌ شایسته‌ و در‌ خود‌ این توجه الهی نبودند، بلکه بایست بعدها با کردارهای صـالح، و تـوبه‌های خالصانه خود را برای نزول چنین حالت آماده کنند، و برای اینکه آنان نـیز مـأیوس و محروم نباشند‌ در آیه 27 موضوع توبه را به میان مـی کشد کـه آنـها نیز آگاه باشند که هرگاه از در توبه وارد شـوند و نـسبت به کردارهای گذشته خود اظهار ندامت کنند. آنها نیز‌ بعدها‌ می توانند از این «نـعمت مـمنوی» بهره‌مند گردند.


منبع:
درسهایی از مکتب اسلام » مرداد 1340، سال سوم - شماره

چهارشنبه, 19 مهر 1396 11:42

مدیران، رهبران آینده نیستند

پندهای مدیریتی / قسمت نود و دوم

 

مترجم: سیدحسین علوی لنگرودی
 
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید 
 
منبع: Gallup :
 
 
«مدیران کسانی هستند که کارها را به درستی انجام می‌دهند، رهبران کسانی هستند که کارهای درست را انجام می‌دهند.» این جمله را بارها شنیده‌ایم، جمله‌ای که عرف شده است. چنین برخوردی با مدیریت باعث می‌شود مدیران تلاش کنند مبدل به رهبرانی تاثیرگذار و بانفوذ شوند؛ مدیرانی که کارکنان می‌توانند به آنها تکیه کنند. در این میان، رهبرانی هستند که به عنوان مراجعی آگاه و با دانش عمل می‌کنند و به افق‌های دوردست می‌نگرند. مهم‌ترین تفاوت بین یک مدیر بزرگ و یک رهبر بزرگ در میزان تمرکز و توجه آنها نهفته است. مدیران بزرگ به درون می‌نگرند. آنها بر درون شرکت‌ها، افراد، تفاوت سبک‌های کاری کارمندان، اهداف و نیازهای آنها و مهم‌تر از همه انگیزه‌های متفاوت افراد تمرکز می‌کنند. اگرچه این تفاوت‌ها ممکن است کوچک و ناچیز به نظر برسند، اما مدیران بزرگ باید به آنها توجه زیادی کنند، چرا که آگاهی کامل از این تفاوت‌ها می‌تواند مدیران را به سوی راه درست و مسیر هموار برای آزاد کردن استعدادها و انرژی سرشار و منحصربه‌فرد هرکدام از کارکنان و تبدیل آنها به بهترین عملکرد ممکن راهنمایی کند.
 
 

 

در نقطه مقابل، رهبران بزرگ قرار دارند؛ کسانی که به برون می‌نگرند. آنها توجه و تمرکز زیادی بر رقابت‌های آینده و مسیرهای جایگزین دارند. رهبران سازمانی بزرگ به دنبال شناسایی و تعریف الگوهای گسترده و جامع‌تری برای انجام کارها هستند. این رهبران می‌کوشند استعدادها و توانمندی‌های کارمندان را به هم پیوند بزنند. رهبران سازمانی بزرگ افرادی پر از تصورات و اندیشه‌های استراتژیک هستند. با این همه، آنها خود را درگیر اموری همچون چالش تبدیل استعدادهای هر کدام از افراد به عملکرد مطلوب نمی‌کنند.  از سوی دیگر، مدیران بزرگ مانند مجریان خرده‌پایی که به شدت به رهبران سازمان وابسته‌اند نیستند، همان‌طور که رهبران بزرگ نیز صرفا مدیرانی دارای تجربیات و دانش فردی نیستند. واقعیت آن است که فعالیت‌های هسته‌ای و محوری یک مدیر و یک رهبر سازمانی، با هم تفاوت دارند. به همین دلیل هم هست که این احتمال وجود دارد که یک نفر، مدیری فوق‌العاده و برجسته باشد، اما در رهبری سازمان ناتوان و عاجز. عکس این حالت هم امکان‌پذیر است، به نحوی که یک نفر می‌تواند رهبری عالی در سازمان باشد، اما در مدیریت ضعیف و ناکارآمد. در دنیای کسب و کار، کسانی که هم مدیران بزرگی هستند و هم رهبرانی تاثیرگذار، افرادی استثنایی و کمیاب به حساب می‌آیند.  بنابراین ترکیب کورکورانه نقش‌های مدیریتی و رهبری سازمانی در یک فرد، در هر شرکتی می‌تواند به اضمحلال و فروپاشی آن شرکت منجر شود.

 

  همه چیز را ساده‌سازی کنید

مایک کی، از مدیران ارشد یک بانک تجاری بزرگ بود که بیش از ۳۰ کارمند زیردست او کار کرده و سال بسیار موفقی را پشت سر گذاشته بودند، به طوری که همه آنها پاداش خوبی از بانک دریافت کردند و صمیمیت زیادی بین مایک و کارمندانش وجود داشت.

با این همه، چند وقت قبل او نامه‌ای از بخش منابع انسانی دریافت کرد که در آن ذکر شده بود، او بدترین مدیر شرکت است. وقتی مایک از مدیر منابع انسانی پرسید: «شما چگونه و از چه طریق به این نتیجه رسیدید؟» مدیر بخش منابع انسانی پاسخ داد: «تحقیقات ۳۶۰ درجه‌ای که بر اساس گزارش‌های شما و معیارهای ۲۵گانه رقابتی تهیه شده، نشان می‌دهد اگرچه شما در برخی شاخص‌ها نمره خوبی داشتید، اما در مجموع پایین‌ترین میانگین را در بین تمام مدیران بانک کسب کرده‌اید و لذا باید طی چند ماه آینده روی این زمینه‌ها که در آنها ضعیف هستید بیشتر کار کنید. در ضمن دور جدید تحقیقات ۳۶۰ درجه‌ای بانک در ابتدای سال آینده انجام خواهد شد.» این جمله آخر اگرچه به ظاهر یک تهدید جدی به نظر نمی‌رسید، اما مایک به درستی دریافت که برای اصلاح خود، وقت زیادی ندارد.  در واقع، مایک قربانی یک نیت خوب و مثبت در شرکت‌ها شده است. برخی از شرکت‌ها که میل ندارند در دام اهمیت دادن بیش از اندازه به مدیران بیفتند، در برخی موارد این‌گونه به آنها حمله می‌کنند. آنها می‌کوشند تا نقش و جایگاه مدیران را همراه با جزئیات کامل تعریف کنند، اما گاه در این مسیر دچار افراط می‌شوند و نتیجه آن می‌شود که فهرست بلندبالایی از ویژگی‌های رفتاری مطلوب و رقابتی برای مدیران تهیه می‌شود. کمتر مدیری را می‌توان یافت که واجد تمام شرایط مندرج در این لیست باشد. نمونه‌هایی از این ویژگی‌های رفتاری مطلوب و رقابت‌پذیری مدیران عبارت است از: مدیریت بهینه تغییر، خودآگاهی بالا، تدوین برنامه‌های موفق، برخورداری از دیدگاه‌های ناب، الهام‌بخش بودن برای دیگران، قابلیت‌های بالای استراتژیک، قدرت بسیج نیروها و سازمان، ریسک‌پذیری بالا، مسوولیت‌پذیری بالا، قابلیت کنترل کامل امور، متمرکز بودن بر نتایج و دستاوردها، مدیریت مقتدرانه تغییرات، برخورداری از دیدگاه‌های وسیع و جامع، قابلیت حفظ آرامش در زمان بحران و حساسیت‌های بین فردی سازنده.

واقعیت آن است که مایک بر اساس چنین شاخص‌هایی مورد ارزیابی قرار گرفت و ضعیف‌ترین مدیر شرکت نامیده شد. اگر نگاهی به این فهرست بیندازید درمی‌یابید که برآورده ساختن تمام انتظارات در این بخش‌ها، امری دشوار و گاه غیرممکن به نظر می‌رسد. به عنوان مثال، چگونه می‌توان انتظار داشت یک مدیر، هم دارای دیدگاه‌های ناب باشد و هم دیدگاهی وسیع و جامع داشته باشد؟ بنابراین اگر چه تربیت و پرورش «ابرمدیران» در ظاهر ایده خوب و دلپذیری برای مالکان و سهامداران شرکت‌ها به نظر می‌رسد، اما این ایده معمولا در عمل با شکست مواجه می‌شود و به نتایج مضحکی منتهی می‌شود. به همین دلیل هم هست که وسواس بیش از اندازه روی عملکرد مدیران می‌تواند در بسیاری موارد، اثر عکس داشته باشد و به جای بهبود شرایط موجب وخیم‌تر شدن آن شود. به هر مدیری باید این امکان داده شود تا سبک مدیریتی خاص خود را کشف کند و آن را به‌کار ببندد. آنچه شرکت‌ها می‌توانند برای حمایت و هدایت مدیران به‌کار گیرند، کمک به آنها برای متمرکز شدن روی چهار فعالیت هسته‌ای و محوری است که عبارت است از: انتخاب افراد مناسب، مشخص کردن انتظارات و توقعات از افراد، انگیزه دادن به افراد و کمک به ارتقا و پیشرفت آنها. لذا صرف‌نظر از سبک مدیریتی هر مدیر، چنانچه او بتواند در انجام این چهار نقش موفق و کامیاب باشد و بتواند استعدادهای کارمندان را به عملکرد مطلوب تبدیل کند، آن مدیر، مدیر موفقی خواهد بود.